تبليغاتX
انجمن علمی ادبیات فارسی فردوسی مشهد
انجمن علمی ادبیات فارسی فردوسی مشهد
ادبیات فارسی
اخبار
اانجمن علمي ادبيات فارسي برگزار مي كند:

محفل شعر بزرگداشت خيام

۸۶/۲/۲۹     ساعت۱۷

آمفي تئاتر دانشكده ادبيات دانشگاه فردوسي مشهد

 

|+| نوشته شده توسط دبیر انجمن علمی در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 10:51 |

اندیشه فردوسی سنگ بنای اولیه زبان فارسی است دکتر محمد جعفر یاحقی گفت : اندیشه حماسی فردوسی ، سنگ بنا و ستون نگاهدارنده زبان فارسی است . رئیس هیأت مدیره فرهنگسرای فردوسی و استاد دانشکده ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد در گفتگو با خبرنگار فرهنگ و ادب مهربا بیان این مطلب افزود : شعر حماسی از مهم ترین قالب های شعری در ادبیات فارسی است که تأکید بر ارزشهای قومی و ملیت و حوادث و سرگذشت های ملی تاریخی ایران دارد و در وزن فعولن فعولن فعولن فعول سروده می شود که نمونه بارزو پر رنگ آن در شاهنامه فردوسی دیده می شود که زیر بنا و ستون اصلی اصالت شعرفارسی است و از نظر فرهنگی و فکری در تمام ابعاد تاریخ ملت متبلور می شود و اندیشه فردوسی را مثل یک جریان سیال و مستقل تا به امروز ادامه می دهد. وی با اشاره به این نکته که پس ازفردوسی نیزسرودن اشعار حماسی ادامه یافته ، اما به علت عظمت و شکوه شاهنامه جلوه چندانی نیافته است ادامه داد : اشعارحماسی در سه وجه دینی که از قرن هشتم و نهم در اولویت قرار گرفته و از دوران صفویه که ترویج علنی تشیع بنا نهاده شد تقویت شده است. در این نوع حماسه سرایی ملیت و اعتقاد مذهبی با یکدیگر تلفیق شده وقهرمانان ملی را گرفته اند که از این رهگذر، چهره متفاوت شعر حماسی به یک سرمایه ی ادبی – فرهنگی و دینی تبدیل می شود. یاحقی که علاقه به تلفیق دین و ملیت را مهم ترین دلیل گرایش شاهنامه خوانی به پرده خوانی مذهبی می داند اظهار داشت : از نظر برونمایه های سنت ها و آداب و رسوم بسیاری از سنت های باستانی رنگ و لعاب دینی پیدا کرده و با آموزه ها و آرمان ها ی مذهبی آنچنان در هم آمیخته که نمی توان بحث دین و ملیت را از یکدیگر تفکیک نمود حتی با وجود این که درهر دوره برجستگی یک بعد این قضیه بیشتر نمود می یابد اما در کل، همان مفاهیم ملی است که روح و جانمایه و عینیت خود را از اعتقادات و باورهای دینی می گیرد و بدین لحاظ راحت تر در ذهن مردم هضم می شود. رییس هیأت مدیره فرهنگسرای فردوسی گفت : فردوسی با اینکه درزمان خود به علت قوی بودن جناح مذهبی مقابل برای ابراز صریح اعتقادات خود محدودیت داشته است اما مسائل کلی اخلاقی ودینی را درونمایه اشعار خود قرار داده و به گونه ای از اشعارش بهره برده است که هویت یک سویه نداشته و وجهه دینی اسلام و توحید واهل بیت پیامبر را در قالب قهرمان هایی کامل و ی نقص بروز داده است. وی در زمینه ارتباط و مایه گرفتن ورزشهای باستانی از شاهنامه بیان داشت : تعلیمات و آموزه های خاص شعر فردوسی مربوط به اشخاصی است که الگو قرار گرفته اند آنچنان که در متن شاهنامه حتی می توان انسان کامل و مدینه فاضله را پیدا کرد چرا که شاهنامه اثری چند بعدی است . http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=321539 دکتر محمد جعفر یاحقی دیباچه چاپ پنجم بهین نامه باستان (خلاصه شاهنامه فردوسی) شاهکارها با گذشت زمان کهنه نمی شوند ، این بماند ، در هر زمانی بسته به موقع و مقام جلوه و جمالی دوباره می یابند چنان که گویی به تازگی مطرح شده اند . شاهکار بلند آوازه استاد توس از آنهاست . تازه ها و تازگیها ی شاهنامه شگرف توس ، چندانی هست که برای نسل ما و دیدگههای روزگار ما هم ، با تمام کج تابیها و دگر اندیشیها ، کشش و کوشش تازه ای بر انگیزد و درونی و اندیشه ای را به خود فراخواند ، هر بار که به شاهنامه باز می گردیم گویی برای نخستین بار است که به این اثر سترگ فرو می نگریم. این بازنگری در طول تاریخ برای ملت ما چند بار تجدید شده است . سال 1369 هجری خورشیدی ، که یونسکو معادل میلادی آن - 1990 - را به مناسبت یکهزارمین سال سرودن شاهنامه " سال جهانی فردوسی " اعلام کرد ، یکی از آخرین تجدید مطلعها بود و یقینا نه آخرین آنها ، که تا ایرانی باشد و ادبی و ذوقی ، از این گونه بازنگریها در مورد شاهنامه و فردوسی پیش خواهد آمد.
|+| نوشته شده توسط دبیر انجمن علمی در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 ساعت 18:8 |

ادبیات معاصر


 

آينه در آينه

همه چیز درباره

اميرهوشنگ ابتهاج (سایه)
 

اميرهوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سايه) شاعر و اديب
- متولد ۱۳۰۶ رشت
- پايان تحصيلات متوسطه در زادگاه
- چاپ اولين مجموعه اشعار با نام "نخستين نغمه ها" در رشت ۱۳۲۵ كه در قالب شعر كلاسيك بود
- انتشار مجموعه "سراب" نخستين تجربه در زمينه شعر نو ۱۳۳۰ انتشارات صفى على شاه
- انتشار اولين مجموعه از سياه مشق دربرگيرنده شعرهاى ۲۵ تا ۲۹
- انتشار مجموعه "شبگير" ۱۳۳۲ نشر توس و زوار
- انتشار مجموعه "زمين" ۱۳۳۴ انتشارات نيل
- "چند برگ از يلدا" مجموعه شعر، تهران ۱۳۳۴
- "يادگار خون سرو" ۱۳۶۰
- انتشار مجموعه "سياه مشق" ۱ و ۲ و ۳ شامل مجموعه غزليات، رباعى ها، مثنوى ها، دوبيتى و قطعه
- سرپرست واحد موسيقى راديو حدفاصل ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶
- مدير برنامه هاى جاودان موسيقى راديو: گل هاى تازه و گلچين هفته
- پايه گذار گروه موسيقى چاووش
متشكل از بهترين موسيقيدانان مركز حفظ و اشاعه، محمدرضا لطفى، شجريان و... كه سروده هاى انقلابى اش درآستانه انقلاب، بر حافظه همگان نقش بسته است.
 

- سرودن ترانه هاى جاويدانى همچون "تو اى پرى كجايى" با صداى قوامى و ديگران
- انتشار مجموعه "آينه در آينه" گزيده اشعار به انتخاب دكترمحمدرضا شفيعى كدكنى ۱۳۶۹ كه تاكنون از چاپ دهم نيز گذشته است.
- تصحيح ديوان حافظ با نام "حافظ به سعى سايه" كه از معتبرترين تصحيحات ديوان خواجه است.
درباره شعر گفته اند كه بايد انعكاس صداى روزانه باشد. سايه اى از واقعيت بنمايد و فراتر از زمان و زمانه خود پيش برود. دراين تعريف مسلماً شعر شعراى بسيارى از دوران معاصر گنجانده مى شود. با اين همه اما در ميان نام هاى ريز و درشتى كه در صد سال اخير سنگ بزرگ شعر را به پيش كشانده اند، نام هايى هستندكه هم عوام مى شناسندشان و هم خواص. هوشنگ ابتهاج يا به قول خودش (ه- .ا.سايه) در اين ميان شايد زبانزدترين و سرشناس ترين شاعر دوران ما باشد. كسى كه بزرگان ادب و ادبيات اورا "حافظ زمانه" ناميده اند به قدرى در ميان لايه ها و طبقات گوناگون مردم و جامعه كاهش نفوذ داشته كه از امى وعامى تا ملا و مكلا مى شناسندش و شعرش را از برند.
اين البته هنر اوست. هنر والاى فرزند زمان خويشتن بودن ودر زمانهاى فرار و زيستن.
شعر ابتهاج آينه اى را مى ماندكه شايد تا نسل ها بعد بشود خود را درقاب كلماتش ديد.
شعر ابتهاج داراى ابعاد و گستردگى بسيار است. ابتهاج از شعر به اشكال گوناگون استفاده مى كند. چنانكه زمانى شعر او داراى پيچيدگى هاى زبانى و هنرى است و زمانى ديگر براى بيان افكارش از شعر استفاده مى كند. گاهى شعر براى ابتهاج نقش يك رسانه را دارد كه آگاهى مى دهد و گاهى تصوير وتصاوير ذهن خلاق و بسيط اوست. به يك معنا امير هوشنگ ابتهاج يا همان ه-. ا.سايه با شعر زندگى كرده . شعر هم هنر اوست و هم ابزار اوبه عنوان يك روشنفكر كه در اجتماع اثرگذارى مى كند. با اين وصف ابتهاج شعر را از زواياى متعدد مى بيند و از هر زاويه هم با آن يك نوع برخورد مى كند. گاه دقت او در خدمت ترانه است، ترانه هايى كه به حافظه تاريخى مردم گره خورده اند مثل "تو اى پرى كجايى" و گاه ذوق اش حسرت جوانى و حكمت پيرى را متصور مى شود و گاه شعرش اندرز است و آگاهى. در واقع شعر ابتهاج منشورى است از هر زاويه كه درنور قرار مى گيرد به يك رنگ در مى آيد و اين همان ويژگى است كه شعر حافظ و شور مولانا را جاودانه كرده است. از اين منظر شايدعنايت ابتهاج به غزل و قصيده ارادت او به حافظ است. گرچه شور مولانا در ميان اغلب غزل هاى او موج مى زند.
ارادت و جان نثارى ابتهاج به حافظ را مى توان در كتاب ژرف و گرانبارش "حافظ به سعى سايه" ديد. كه در آن نگاه پژوهنده يك شاعر مسلط و بسيط بر غزل و قصيده وكلام را مى بينيم كه توانسته با اعراب گذارى هاى دقيق و مطنطن و قياس نسخه هاى متعدد خطى اختلاف ميان نسخ گوناگون را كشف كند و با درك وآشكار ساختن واژه هاى مشكوك موضوعات پيش پا افتاده حافظ شناسان را رفع و رجوع كند ونگاهى تازه به همراه درايتى تمام ناشدنى و زوال ناپذير حافظ پژوهان عرضه كند. از اين نظر "حافظ به سعى سايه" نقطه پايانى براى بسيارى از مباحث حافظ پژوهشى و نقطه آغازى براى مباحث تازه است.
شايد بتوان مدعى شد كه درميان تمام قالب هاى شعر فارسى، ارادت ابتهاج به غزل بيش از ساير قالب هاست. چه غزل ازمنظر او بامفاهيم بلندى كه ايرانى جماعت قرنها با آن زيسته است و با آن نفس كشيده از قبيل عشق و رندى و قلندرى و ملامت ومرگ آگاهى و... در آميخته است وآنقدر اين كلمه جامد نزد شاعران، شخصيتى دارد كه رفتار خاص خود را مى طلبد.
هنر ابتهاج و همقطارانش در مورد غزل آن است كه آنها غزل را از روح بى زمان ايرانى اش خالى كرده اند و روح زمانمند خود را بر آن دميده اند و از اين منظر شايد ابتهاج با اشعار نئوكلاسيك سياسى - عرفانى اش تلاش مى كند تا پيش از آنكه شاعر بودن خود را به رخ مخاطب بكشد، انسان بودن و انسان قرن بيست و يكمى بودن خودرا به غزل بدمد و به دليل ارج نهادن او به روح ايرانى غزل است كه همه و همه او را مى شناسند يا لااقل شعرى از او شنيده اند و شعرى از او خوانده اند.
 

224253.jpg

ممكن است گفته شود كه دليل نفوذ اشعار ابتهاج در ميان طبقات مختلف اجتماعى و دو، سه نسل گذشته و امروز توسل خوانندگان موسيقى به اشعار اوست. اين جمله غلطى نيست و ادعاى بى راهى نمى نمايد. اما بايد اضافه كرد كه تسلط و مهارت وشناخت ابتهاج بر موسيقى چنان است كه با اشعارش بارها به موسيقيدانهاى ايرانى بويژه موسيقيدانان سرشناسى چون محمدرضا شجريان و لطفى و... جهت واقعى را نمايانده. و اين كار او نه از طريق زد و بند و نصيحت ونقد و غيره كه تنها از طريق همان شعر صورت پذيرفته است.
ابتهاج راهبر گروه چاووش يكى از مهمترين گروه هاى موسيقى در آستانه انقلاب مردمى ايران بود كه با حضور كسانى چون لطفى ، عليزاده، مشكاتيان، شجريان و... ماندگارترين تصنيف ها وترانه هاى انقلابى بعداز مشروطه را رقم زد. و يكى از دلايل مراجعه بسيار هنرمندان و موسيقيدانان و موسيقى شناسان به اشعار ابتهاج، روح موسيقيايى نهفته در اشعار اوست. چنانكه همايون خرم آهنگساز معروف برنامه گلها كه با ترانه هاى ابتهاج آهنگ ساخته، دليل اصلى استفاده موسيقيدانان از اشعار ابتهاج را منبع سرشار والهام دهنده اين اشعار به موسيقى دانان مى داند. و ابتهاج پيش از آنكه شاعر باشد اهل موسيقى است و مى داند كه كلام آهنگ و نت و ريتم و ملودى قوى تر و نافذتر از كلمه است و به همين علت اغلب اشعارش در موسيقى غرق است. و جالب آن است كه در منزل اين بزرگمرد ادبيات معاصر ما، بيش از آن كه سخن از شعر و شاعرى در ميان باشد، صحبت از موسيقى و بحث درباره آن است كه سايه چه موسيقى كلاسيك غربى و چه موسيقى كلاسيك ايرانى را به غايت عميق و درست مى شناسد.
دراين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند ‎/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمى زند ‎/ يكى ز شب گرفتگان چراغ بر نمى كند‎/ كسى به كوچه سار شب در سحر نمى زند‎/ نشسته ام در انتظار اين غبار بى سوار‎/ دريغ كز شبى چنين سپيده سر نمى زند‎/ دل خراب من دگر خرابتر نمى شود‎/ كه خنجر غمت از اين خرابتر نمى زند‎/ گذرگهى است پر ستم كه اندرو به غير غم ‎/ يكى صداى آشنا به رهگذر نمى زند‎/ چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاى بسته ات؟‎/ برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمى زند‎/ نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست‎/ اگرنه، بر درخت تر كسى تبر نمى زند
اميرهوشنگ در سال ۱۳۰۶ در رشت به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايى را در اين شهرسپرى كرد و سپس به تهران آمد و دوره دبيرستان را در تهران گذرانيد. آثار او كه "سايه" تخلص مى كنداز بدو شروع به شاعرى مورد توجه اهل ادب قرار گرفت و سخن منظوم او به تدريج در مطبوعات كشور منتشر شد تا آنكه هرچندگاه مجموعه اى از اين آثار به طور مدون طبع گرديد.
ابتهاج شعر گفتن را خيلى زودتر از تصور ما آغاز كرده است. اووقتى هنوز در دبيرستان تحصيل مى كرد اولين مجموعه شعرش را منتشر كرد. سايه در قالب غزل شاعرى شناخته شده و محبوب است كه خوب مى داند چطور از واژه ها وتركيبات در اين قالب استفاده كند. او شعرهاى ماندگار بسيارى هم در قالب تازه و شعر نو سروده است. درونمايه هاى حسى شعر او در بسيارى از موارد با مضامين اجتماعى پيوند خورده است. يكى از نمونه هاى خوبى كه دغدغه هاى اجتماعى شعر سايه را نشان مى دهد، شعر "كاروان" است كه هنوز خيلى از بزرگترهاى مان جوانهاى دهه سى و چهل، آن را از حفظ مى خوانند:
ديريست گاليا!‎/درگوش من فسانه دلدادگى مخوان!‎/ديگر زمن ترانه شوريدگى مخواه!‎/دير است گاليا! به ره افتاده كاروان.‎/عشق من و تو؟... آه‎/اين هم حكايتى است‎/اما، درين زمانه كه درمانده هركسى‎/از بهر نان شب‎/ديگر براى عشق و حكايت مجال نيست.‎/...
درواقع ابتهاج يكى از مطرح ترين و بهترين شعر سرايان معاصر است كه گرچه در قالب هاى كلاسيك در قله نشسته است اما در زمينه هاى مختلف شعر نو نيمايى نيز اشعارى والا و توانا سروده است. سايه يك نو انديش غزلسراست و دراين راه و روال، در بين معاصران همتايى ندارد.
سايه در سايه بهره گيرى بجا و بهنجار از ناب ترين و زلالترين شاخه جريان غزل سبك عراقى، اين اقبال را يافته كه نيروى باليدن در كناردرختان برومند و تنومند غزل فارسى را به دست آورد. او در سال ۱۳۲۵ مجموعه "نخستين نغمه ها" را كه شامل اشعارى به شيوه كهن است، منتشركرد. "سراب" نخستين مجموعه دوست به اسلوب جديد، اما قالب، همان چهارپاره است با مضمونى از نوعى تغزل و بيان احساسات و عواطف فردى، عواطفى واقعى و طبيعى. مجموعه "سياه مشق" با آنكه پس از سراب منتشرشده، شعرهاى سالهاى ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمى گيرد. دراين مجموعه، سايه تعدادى از غزلهاى خود را چاپ كرد و توانايى خويش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه مى توان گفت تعدادى از غزلهاى او از بهترين غزل هاى دوران معاصر به شمار مى رود.
اما سايه در مجموعه هاى بعدى، آواى دل دردمند و ترانه هاى عاشقانه را رها كرده با مردم همگام مى شود و مجموعه شبگير، پاسخگوى اين انديشه تازه اوست كه دراين رابطه اشعار اجتماعى با ارزشى را پديد مى آورد.
سايه را مى توان از تواناترين شاعران وبهترين غزلسراى معاصر دانست كه با زبانى توانا و دركى تازه درمجموعه "چندبرگ از يلدا" در سال ۱۳۳۴ راه روشن و تازه اى در شعر معاصر گشود.
مضامين گيرا و دلكش، تشبيهات و استعارات و صور خيال بديع، زبان روان و موزون و خوش تركيب و هم آهنگ با غزل از ويژگى هاى شعر سايه است.
گذشته از اينها هوشنگ ابتهاج را مى توان از تواناترين شعراى آرمانگراى نمادپرداز دانست. چه او هم در غزل و هم دركارهاى نو لحظه اى از انديشه به "هدف" غافل نمى ماند و درعين حال "جوهر شعرى" را با ظرافت تمام چون شيشه اى در بغل سنگ نگاه مى دارد.
ديگر اين پنجره بگشاى كه من‎/به ستوه آمدم از اين شب تنگ.‎/ديرگاهى است كه در خانه همسايه من خوانده خروس.‎/وين شب تلخ عبوس‎/مى فشارد به دلم پاى درنگ
ديرگاهى است كه من در دل اين شام سياه‎/،پشت اين پنجره بيدار و خموش‎/،مانده ام چشم به راه.‎/همه چشم و همه گوش.‎/مست آن بانگ دلاويز كه مى آيد نرم‎/محو آن اختر شبتاب كه مى سوزد گرم‎/مات اين پرده شبگير كه مى بازد رنگ.‎/آرى اين پنجره بگشاى كه صبح‎/مى درخشد پس اين پرده تار.‎/مى رسد از دل خونين سحر بانگ خروس.‎/وز رخ آينه ام مى سترد زنگ فسوس‎/بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار‎/خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ...
شعر ابتهاج و نام سايه را هرگز نمى توان فراموش كرد، اگر قرار باشد كه از ادب و ادبيات صدسال اخير سخن گفت و حرفى زد و مطلبى نوشت. غزل هاى او را بسيارى از بزرگان ادبيات دوران اخير تحسين كرده اند و شاعر نوجويى مثل فروغ غزل معروفى در استقبال از شعر سايه سروده است و دكتر شفيعى كدكنى كه گزينه اشعار او را با نام "آينه در آينه" جمع آورى كرده، درباره اش مى گويد: "كمتر حافظه فرهيخته اى است كه شعرى از روزگار ما به يادداشته باشد و در ميان ذخايرش نمونه هايى از شعر و غزل سايه نباشد.

علی استادی


|+| نوشته شده توسط دبیر انجمن علمی در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 18:20 |

رمان نو، معرفی مختصر

نگاهی به جنبش رمان نو در فرانسه

سيد جعفر مرتضوي زبان و ادبيات انگليسي

 

«جهان نه با معنا است و نه بی معنا، فقط هست.»

آلن روب­گریه

 

 رمان نو جنبش اصلی ادبیات داستانی در نیمه ی دوم قرن بیستم فرانسه است. هرچند بیشترین نمود این جنبش در دهه‌های پنجاه و شصت مشاهده می شود، اما سخن گفتن از پایان یافتن عمر این جنبش و محدود کردن آن در دو یا سه دهه از تاریخ فرانسه در حالی که هنوز مهمترین چهره ی ادبی آن آلن روب گریه- مشغول تولید آثار ادبی است و از طرف دیگر دست آوردهای آن به شکل قابل توجهی هنوز تازگی و طراوت خود را حفظ کرده اند، گزافه ای بیش نیست.اما دست آوردهای این جنبش چیست و چهره های شاخص این جنبش چه کسانی اند؟

پیش از اینکه به جواب این دو سوال که موضوع اصلی این مقاله اند بپردازیم، لازم است نکته ای را خاطر نشان کنم و آن اینکه جنبش رمان نو یک مکتب ادبی نیست. به این معنا که از نویسندگان نمیخواهد به این یا آن اصل خود ساخته اعتنای بیشتری داشته باشند و در مقالات خود نیز هیچ چشم انداز روشن و جاده ی همواری را در برابر دیدگان مشتاقانشان تصویر نمی کنند. بلکه کاملاً مخالف انتظارات اولیه و ساده انگارانه ی ما، به جای آنکه از ما بخواهند از قالبی ادبی به قالب آنها مهاجرت کنیم، ما را به اندیشیدن و پژوهش دعوت می کند. نقد جسورانه گذشته و به ریشخند گرفتن عناصر پایه ای رمان همچون شخصیت و گره داستانی- که سالها مورد مباهات رمان نویسان و نظریه پردازان بوده اند، و یافتن راه های جدید برای روایت، مسائلی است که نویسندگان و نقد نویسان جنبش رمان نو را به خود مشغول داشته بود. روب گریه در مصاحبه ای می گوید: « من به عنوان نویسنده، تنها می توانم عنصرها و ساختارهای کهن را لعن و نفرین کنم ، لیکن نمی توانم بگویم ادبیات در چه راهی می رود، اگر می دانستم بی درنگ دست از نویسندگی می کشیدم.» این نقل قول روب گریه علاوه بر اینکه مبین سخن ما است از طرف دیگر جواب مناسبی در برابر شگفتی ما در مواجه با آثار نویسندگان رمان نو است. رمان هایی که تحت یک نام رمان نو- آنها را می شناسیم ولی با این همه جز صفت پیشرو بودن وجه مشترک دیگری با هم ندارند.

 

قهرمان قصه

 

ناتالی ساروت در مقاله‌ی «عصر بدگمانی»  بیان می کند شخصیت رمانی لرزه در ارکانش افتاده است و دارد از پای در می‌آید و آلن روب گریه در مقاله ی «چند اصل باطل» نوشته‌ی خود را با این اعتقاد  شروع می کند که قهرمان قصه پس از سپری کردن یک دوره‌ی پنجاه ساله ی بیماری ، فوت کرده است.

این دو برای پیش بردن مقاله ی خویش سیاهه‌ای از اتفاقاتی را که بر سر شخصیت های رمان های معاصر در آثار نویسندگانی چون کافکا، ژان پل سارتر، آلبر کامو، پروست، ساموئل بکت و ... آمده را برمی شمارند. قهرمانی که پیش از این گذشته ای روشن، خانواده ، لباسهای رنگارنگ داشت و رمان نویس در توصیف او به جزئیات بسیار ریز بصری-تا زگیل روی بینی و سگک روی کمربند تاکید می کرد، جای خود را به موجود جدیدی می داد که حتی اسمی نداشت و اگر راوی می‌خواست او را بنامد به گفتن حرفی از حروف الفبا همچون کاف -اکتفا می کرد. روب گریه دلیل این امر را افول دوره ی اوج اقتدار فرد می داند و اینطور ادامه می دهد:«شاید این امر پیشرفتی محسوب نشود، اما عصر حاضر حتماً عصر شماره ثبت است. برای ما، سرنوشت جهان دیگر به طلوع و افول چند خانواده بستگی ندارد. اصلاً جهان خود دیگر آن مالکیت فردی نیست که موروثی و سکه زدنی بود، ...در دوره ی اقتدار ثروتمندانِ زمان بالزاک ، بی شک داشتن نام بسیار مهم بود. منش دارای اهمیت بود.»  و این حرف به بیان ساروت اینگونه می شود:« زندگی که سرانجام همه چیز در هنر بدان باز می گردد، از صورت هایی که در گذشته آن همه نوید بخش بود به در آمده و به جای دیگری نقل مکان کرده است.» (مقاله عصر بدگماني)

آنچه که در واقع بیش از هر چیزی دغدغه ی ساروت است، تصنعی است که تحت عنوان رئالیسم خود را به جای واقعیت جا می زند. ساروت به عنوان یک نویسنده پی برده که خواننده ی ادبیات از طریق مطالعه جویس، پروست و فروید «از سیلان گفتار درونی ...و از جوشش بی وقفه ی زندگی روانی و نیز از مناطق وسیع ذهن ناخودآگاه آگاهی پیدا کرده است.» (همان: ص62 و 63) در نتیجه «خواننده این معانی را خوب آموخته است و شک دارد که شی ساختگیی که رمان نویسان به او عرضه می کنند صاحب همان غناهای شی حقیقی باشد.» (همان: ص62 و 63)

 

تعهد/مسئولیت

 

وظیفه ی ادبیات چیست؟ هنر چه کارکردی دارد؟

نویسندگان رمان نو به این سوال قدیمی یک جواب قدیمی می دهند. هنر برای هنر.

روب گریه در جایی می گوید:«آن داستان نویس آلمان شرقی که در این جلسه اظهار داشت که می نویسد تا با فاشیسم بجنگد مرا به خنده می آورد و مرا در مورد صلاحیت نویسندگی اش نگران می کند.»4 (من مي‌نويسم تا بدانم چرا مي‌نويسم: ص264) و بدين وسيله با طنزی نیشدار نظر خود را بیان می کند و در جایی دیگر با اشاره به واقعیت گرایی سوسیالتی که از سوی تریبون های رسمی شوروی به عنوان هدف و شیوه ی ادبیات در آن روزها مطرح می شد و نتایجی که به بار آورد اظهار می کند:« تعهد، بجای آنکه دارای ماهیت سیاسی باشد، در نظر نویسنده آگاهی کامل از مسائل کنونی زبان است؛ اعتقاد به اهمیت فوق العاده این مسائل است و حل این مسائل است از درون. برای نویسنده، تنها امکان هنرمند ماندن همین است. شاید روزی همین امر، از طریق نتایجی نامعلوم در کار دیگر، و شاید هم در کار انقلاب مفید افتد.»(رمان نو، انسان طراز نو: ص46)

ساروت هم کمابیش با همین صراحت می‌نویسد: «خلط رمان خوب و بد وقتی به نهایت می رسد که ...بخواهند آن را بصورت سلاح مبارزه ای در راه خدمت به انقلاب یا حفظ و تکمیل دست آورد های انقلاب در آورند...»(مقاله عصربدگماني)

بیشترین واهمه ی نویسندگان رمان نو از ورود ایدئولوژی به ساحت رمان و هنر از این رو است که با توجه به تجربه های معاصر شان درک کرده اند،  آنچه خارج از ساحت هنر وارد آن شود، برای اینکه بتواند از آن چون ابزار سود برد، تمایل به تکرار ساخت ها و صورت های کهن دارد. صورت ها و فرم هایی که به نظر این نویسندگان بسیار مهمتر از محتوای آثار ادبی است.

هر چند از دیگر نویسندگان رمان نو جملاتی به این صراحت در دست نداریم اما با بررسی شیوه ی کار آنها یعنی تمرکز اثر ادبی بر ساختار و فراغت از دغدغه های ایدئولوژیک در درون آثارشان خود، اطمينان مي‌يابيم که این نویسندگان در این موضوع هم رأی بوده اند.

 

پژوهش

 

یکی از واژه های که در آثار نقادانه ی نویسندگان رمان نو مورد توجه خاص قرار گرفته، واژه ی پژوهش است. میشل بوتور عنوان یکی از مهمترین مقالات خود را رمان به منزله ی پژوهش می گذارد و روب گریه بیان می کند« رمان به نظر ما پژوهش است و بس.» (من مي‌نويسم تا بدانم چرا مي‌نويسم: ص264)

اما منظور این نویسندگان از پژوهش چیست؟ اجازه دهید جواب این سوال را با نگاه دقیق تری به مقاله ی رمان به منزله ی یک پژوهش میشل بوتور بدهیم.

بوتور قسمت اول مقاله ی چهار بخشی خود را اینگونه آغاز می کند. «رمان شکل خاصی از روایت است»  و پس از بررسی انواع روایت ها و مقایسه آنها با رمان، برای روایتی که رمان عرضه می کند نوعی برتری قائل می شود.

«در حالی که روایت حقیقی متکی به منبع خاصی است، رمان باید برای قبولاندن آنچه به ما می گوید بسنده باشد. بدین سان رمان قلمرو پدیدار شناختی فوق العاده ای است، محل بسیار مناسبی است برای مطالعه در اینکه واقعیت چگونه بر ما ظاهر می شود یا می تواند ظاهر شود.» (رمان به منزله‌ي پژوهش صص 315 و 316)

و قسمت اول مقاله با این جمله تمام می شود«رمان آزمایشگاه روایت است.» -و از همین جاست که مفهوم پژوهش کم کم بر ما روشن می شود.- بر همین اساس مقاله در ادامه می آورد که در رمان کار بر روی فرم در درجه ی اول اهمیت قرار دارد و بر این حقیقت که برای واقعیت های مختلف، فرم های روایت مختلف متناسب است اشاره می کند و نتیجه می گیرد برای بیان درست تر و نزدیک به واقعیت لازم است تا به جستجوی فرم های تازه داستانی برویم.

بنابراین در قاموس نویسندگان رمان نو، پژوهش را باید بازبینی در فرم های روایت و یافتن فرم های جدید معنا کرد. این مهم را وقتی بهتر درک می کنیم که به این نقل قول مهم از روب گریه توجه بیشتری کنیم:«نویسنده ی واقعی حرفی برای گفتن ندارد، نویسنده فقط شیوه ای برای گفتن دارد.»

 

 نویسندگان رمان نو 

 

نویسندگان رمان نو از چهار، پنج اسم فراتر نمی روند - و بعضاً دو، سه  اسم نیز به این لیست اضافه می شوند- اما همانطور که در ابتدای مقاله گفته شد محدود دانستن این جنبش در یک دوره ی تاریخی خاص و نویسندگان محدود کار عبثی است. در واقع بهتر است ما این اسامی را به عنوان بنیانگذاران این جنبش ادبی در فرانسه بدانیم.  در ادامه به نام این نویسندگان و آثار شاخصی که از آنها به زبان فارسی بر گردانده شده اشاره می کنیم.

در هر صورت، در راس نویسندگان رمان نو، آلن روب گریه قرار دارد، از این نویسنده رمان های پاک کن ها- اولین رمان این نویسنده که در ضمن مشخص کننده نگاه او در ادامه ی آثارش نیز هست-  جن و جام شکسته به زبان فارسی ترجمه شده است. همچنین یک فیلم نامه-سال گذشته در مارین باد- و یک مجموعه مقاله با نام قصه نو، انسان طراز نو از او به چاپ رسیده است. بعد از روب گریه لازم است به ناتالی ساروت اشاره کرد. یکی از منابع مهم در شناخت رمان نو کتاب عصر بدگمانی این نویسنده است که به زبان فارسی نیز ترجمه شده.  از رمان هایی که از این نویسنده ترجمه شده می توان به کتاب صدایشان را می شنوید؟ چاپ انتشارات نیلوفر اشاره کرد.

از دیگر نویسندگان این نحله چون بوتور و کلود سیمون به ترتیب آثار شاخص دگرگونی و جاده فلاندر به زبان فارسی ترجمه شده است. از دوراس نیز آثار متعددی چون عاشق و نوشتن؛ همین و تمام و ... ترجمه و به طبع رسیده است.

 

ناگفته ها

 

موضوع خاص این مقاله و محدودیت های دیگر به ما اجازه نداد تا به تمام جوانب این جنبش ادبی بپردازیم اما بد نیست در انتهای مقاله اشاره ای به آنها شود تا راه مطالعه، تحقیق و تحریر مقالات برای علاقه مندان ادبیات  داستانی  در این مورد خاص روشن تر باشد.

 

1-یکی از موضوعاتی که در این مقاله ناگفته ماند، واز اهمیت به سزایی در این حرکت ادبی برخوردار است، مفهوم از خود بیگانگی در ادبیات است که آلن روب گریه در مقاله ی طبیعت، انسانیت و تراژدی آن را مطرح کرده و با ترجمه ی ابولحسن نجفی به زبان فارسی ترجمه و در شماره ی 66 ماهنامه ی کلک به چاپ رسیده است.

2-برخلاف نویسندگان رمان نو، گروهی از نویسندگان به تعهد اجتماعی سیاسی نویسنده اعتقاد دارند، که لازم است در کنار نظریات نویسندگان رمان نو آراء آنان نیز بررسی شود. در شماره ی 66 مجله ی کلک مقاله ای از خوان گویتی سولو با عنوان قطره ی ملی شما اقیانوس جهانی نیست به چاپ رسیده که به این موضوع می پردازد.

3-رابطه ی نویسندگان رمان نو و سینما؛ بررسی آثار این نویسندگان به شکل جداگانه و تاثیر نویسندگان مدرنیسم بر این جنبش از دیگر موضوعاتی اند که می توان به شکل جداگانه آنها را مورد مطالعه قرار داد.

4-برای آشنایی کلی و بهتر با جنبه های رمان نو علاوه بر منابع  این مقاله به مقاله ی رمان نو غیر متعهد است نوشته ی برنارد لالاند، ترجمه کاوه میرعباسی و مصاحبه ی آلن روب گریه با عنوان رمان نو یک مکتب نبود ،که هر دو در شماره ی 66 ماهنامه ی کلک چاپ شده اند، و همینطور مقاله ی رمون ژان با عنوان رمان نو  ترجمه ی رضا سید حسینی منتشر شده در شماره ی 9 و 10 مجله ی ارغنون مراجعه کنید.

 

منابع:

 

1- مقاله‌ی عصربدگمانی، کتاب عصر بدگمانی، ناتالی ساروت، مترجم اسماعیل سعادت، کتاب پرواز.

2- من می نویسم تا بدانم چرا مینویسم، آلن روب گریه، ترجمه ابولحسن نجفی،شماره ی 66 ماهنامه کلک.

3- کتاب رمان نو، انسان طراز نو، آلن روب گریه،ترجمه دکتر محمد غیاثی،موسسه انتشاراتی امیر کبیر.

4- رمان به منزله ی پژوهش،میشل بوتور ، ترجمه رضا سید حسینی،مجله ارغنون، شماره 9 و 10.

|+| نوشته شده توسط دبیر انجمن علمی در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:20 |

نقد ادبی مارکسیستی[1]

ترجمه: بهزاد باپیروند زبان و ادبیت انگلیسی

 

مقدمه

 

نقد ادبی مارکسیستی،  مبتنی بر نظریات سیاسی و اقتصادی فیلسوف آلمانی، کارل مارکس، است مارکس در«ایدئولوژی آلمانی» و«مانیفست کمونیست»  که به همراه فریدرش انگلیس نوشت. انگاره ای از تاریخ را مطرح کرد که در آن  شرایط اقتصادی  و سیاسی، موقعیت اجتماعی را تعیین می کنند، درواقع مارکس و انگلس به دشواریهای ناشی از پیدایش سرمایه داری پاسخ می گفتند. نظریات آن ها، به طور مناسبی، خاصه برای تحلیل نحوه ی کارکرد جامعه در وضعیت دگرگونی پیوسته و شدید، فرموله و به کار گرفته می شوند.

 

نگرش ماتر یالسیتی به تاریخ

 

مارکس و  انگلس، با استفاده از نظریه ی دیالکتیک هگل که می گوید تاریخ از تجزیه ی تضادها در جنبه ی خاصی از واقعیت پیشروی می کند، شرحی ماتریالیستی از تاریخ در پیش گذاشتند که بر ستیزه ها و تنش های درون جامعه متمرکز بود. هرگاه جامعه شیوه های تولید پیچیده تری ایجاد کند، دچار قشر بندی  های بیشتری می شود: به تبع آن، تنش های حاصله، تغییر در جامعه را ایجاب می کند. برای مثال ،  ورود ماشین آلات سنگین به سیستم اقتصادی فئودالی، ساختارهای اجتماعی موجود  را دچار از هم گسیختگی  کرد و موجب حرکت به سوی دوران سرمایه داری شد.

 

انگاره ی زیر بنا / رو بنا:

 

در شرح دیالکتیکی مارکس  از تاریخ، هستی اجتماعی فردی مفروض، به دست قدرتهای سیاسی و اقتصادی بزرگتر تعيین می شود. مارکس می نویسد: «آگاهی انسان نیست که هستی اش را تعیین می کند، بلکه برعکس ، این هستی اجتماعی اوست که آگاهی اش را می سازد.» بنابراین، طبقه ی اجتماعی ای که فرد درآن زاده می شود، مشخص کننده ی دیدگاه ها ونگرش های اوست.

در این جا مارکس، این درک از تعيین را بسط داده، آنرا به یکی از مفاهیم اصلی مارکسیسم تبدیل می کند. یعنی زیر بنا / رو بنا، زیر بنا، همان نظام اقتصادی است که رو بنا بر آن قرار می گیرد، فعالیتهای فرهنگی  - چون فلسفه و ادبیات متعلق به رو بنا هسند. در نظر منتقدان مارکسیست ، زیر بنای اجتماعی جامعه، تعیین کننده ی گرایشها و سبکها در ادبیات اند، همین رابطه ی میان زیر بنای تعیین کننده و رو بنای متعین است که مهم ترین موضوع مورد توجه منتقدان مارکسیست به شمار می رود.

 

ایدئولوژی

 

به نظر مارکس، از آن جا که رو بنا را زیر بنا تعیین می  کند، پس به ناگزیر حامی ایدئولوژی های زیر بناست . ایدئولوژی ها، همان ایده ها، ارزشها و احساسات متغییری هستند که افراد از طریقشان، جوامع  خود را تجربه و درک می کنند. ایدئولوژی ارزشها و  ایده های حاکم را به مثابه ی معتقدات کل  جامعه  ارایه می دهد. در نتیجه، افراد را از دیدن نحوه ی عملکرد واقعی جامعه باز می دارد. ادبیات، به مثابه ی محصولی فرهنگی، نوعی ایدئولوژی است که به قدرت طبقه ی حاکم مشروعیت می بخشد. برای مثال، در انگلستان  سده هجدهم ، ادبیات توسط طبقات بالای جامعه ، برای نشان دادن ونیز انتقال نظام های ارزشي حاکم بر طبقات پایین تر، به کار می‌رفت...

 

 

جورج لوکاچ و واقع گرایان سوسیالیست:

 

در میان منتقدان مارکسیست، نظرات بسیار متفاوتی در مورد رابطه ی بین ایدئولوژی و ادبیات به چشم می خورد از زمان نوشته های خود مارکس تا کنون، نظریه پردازانی چون واقع گرایان سوسیالیست شوروی، جوروج لوکاچ ولویی آلتوسر، به تدریج مفاهیم مورد نظر مار کس راتعدیل  کرده اند. یا شرح و بسط داده اند. واقع گرایان سوسیالیست معتقدند، که چون ایدئولوژی بخشی از روبنا ست، می بایست بازیر بنای اقتصادی جامعه مطابقت داشته باشد. در نظر اینان ، ادبیات، به ناگریز بازتاب  دهنده ی زیر بنای اقتصادی است، ادبیات تنها در چارچوب تنگ انگاره ی زیر بنا/ رو بنا می توانند عمل کند. جورج لوکاچ،  همچون واقع گرایان سوسیالیست ، معتقد است که صرفاً فرم های رئالیستی ادبیات داستانی، به لحاظ هنری و سیاسی معتبرند اما لوکاچ و واقع گرایان سوسیالیست شوروی، دیدی تنگ نظرانه دارند؛ آنها هر دو، در درک این (حقیقت) ناکام بودند که هستند آثار قانونی ای که خارج از چنین قرائت ادبی ای از انگاره ی زیر بنا/ روبنا قرار می گیرند.

بعید به نظر می رسد که خود مارکس و انگلس، چنین رویکرد جبر گرایانه ای به ادبیات داشتند. در آثار آنان، ادبیات صرفاً بازتاب منفعالانه زیر بنای اقتصادی نیست. اگر چه آنان تصدیق می کردند که ادبیات نمی تواند به خودی خود جامعه، یا زیر بنا، را تغییر دهد، با وجود این، اعتقاد داشتند که ادبیات قادر است عنصری فعال در چنین تغییری باشد.

 

آنتونیوگرامشی

 

نظریه پرداز ایتالیایی، آنتونیوگرامشی، با مفهوم مورد نظرش « هرمونی »، امکان قرائتی منعطف تر، از انگاره ی زیر بنا/ روبنا فراهم ساخت. به نظر گرامشی، ایدئولوژی به تنهایی نمی تواند، توضیح دهد که مردم تا چه حد، ارزش های حاکم را پذیرفته اند. او همچنین، در کنار بسیاری دیگر از منتقدان مارکسیست، می داند که انگاره زیر بنا/ روبنا، خشکتر از آن است که بتواند توضیحی برای فرآورده های فرهنگی ای که صرفاً ارزشهای حاکم را تقویت نمی کنند، ارائه دهد.

از یک جهت، پنداشت گرامشی از هرمونی، تداوم مفاهیم ما بعد ایدئولوژی ست. هرمونی، نوعی اغوا است که در آن فرد، گرایشات خود را فراموش می کند و ارزشهای ( طبقه ی ) حاکم را به مثابه ی ارزشهای مورد نظر خودش می پذیرد. برای مثال، ممکن است فردی گمان کند که به دانشگاه رفتن، گاهی صحیح و ضروری در هر زندگی است، حال آنکه در حقیقیت، این عقیده بر ساخته ی جامعه است. بنابراین، می توان به ادبیات چون چیزی نگریست که هم ارزشهای حاکم را تقویت می کند و هم گاه آنها را به چالش می کشد. برای مثال، نویسندگان زن داستانهای احساساتی در قرن نوزدهم، سنتهای روایتی خاصی را به کار می بردند که تنها موجب تقویت ارزشهای حاکم می شد، حال آنکه نویسنده ای چون « جین آستین »، بسیاری از همین اسلوب را برای از پایه سست کردن این ارزشها استفاده می کرد.

 

لویی آلتوسر:

 

نظریه پرداز فرانسوی، لویی آلتوسر، رابطه ی میان ادبیات و ایدئولوژی را مورد بررسی قرار داد. برای آلتوسر، این رابطه، درکی از هژمونی را نیز در بر دارد. به باور آلتوسر، ایدئولوژی و هژمونی ، هم چون ادبیات، نسخه ای ساختگی از واقعیت را ارائه می کنند که لزوماً بازتاب شرایط واقعی زندگی نیست. بنابراین نه ادبیات صرفاً بازتاب دهنده ی ایدئولوژی ست، و نه می توان آنرا به ایدئولوژی تقلیل داد. شاید بتوان ادبیات را  درون ایدئولوژی قرار داد، اما همچنین می تواند خود را از ایدئولوژی دور سازد، بدین وسیله به مخاطب نسبت به ایدئولوژی که بر آن متکی است، هشدار می دهد. برای مثال، ممکن است یک رمان، جهان را طوری نشان دهد که ایدئولوژی حاکم را تأیید کند، اما به هر حال، به عنوان یک اثر داستانی، این ایدئولوژی ها را نیز افشا می کند. بنابراین، باز می توان گفت که ادبیات به خودی خود نمی تواند اجتماع را تغییر دهد اما، قادر است نقشی فعال در چنین تغییراتی داشته باشد.

 

 

مفاهیم عمده ی مارکسیستی

 

اگر چه منتقدان مارکسیست، نظریات مارکس را به انحای مختلفی تفسیر کرده اند، با وجود این، آنها در نهایت، توجه خود را به چند مفهوم عمده ی مارکسیستی معطوف می کنند: انگاره ی ودیالکتیکی از تاریخ، این باور که هستی اجتماعی، تعیین کننده ی آگاهی است، و انگاره ی زیر رو بنا. برای نمونه، منتقد انگلیسی ، ریموند ویلیامز، اصطلاحاتی چون « فرهنگ ته نشین شده» و «فرهنگ برآیند» را برای تعدیل انگاره زیر بنا/ رو بنا به کار می گیرد (نه برای مورد بحث قرار دادن آن). به طریق اولی، اصطلاحاتی چون هژمونی که از زمره ی آراء مارکس نیستند، توسط منتقدان به کار گرفته می شوند تا امکان استفاده ی بیشتری را از مفاهیم مارکسیستی فراهم کنند.

 

مارکسیسم و ادبیات

 

منتقدان مارکسیست مایلند در آثار ادبی، در جستجوی تنش ها و تضادها باشند؛ چرا که خود مارکسیسم، در اصل برای تحلیل همین تنش ها و تضادها درون جامعه، تنظیم شده بود. منتقدان مارکسیست، هم چنین، ادبیات را به مثابه ی گفتمانی که رابطه ای ژرف با قدرت اجتماعی دارد می نگرند، و لذا تحلیل آنها از ادبیات، با مسائل اجتماعی کلان تر مرتبط است. از آن جا که مارکسیسم، نظامی اعتقادی است که می تواند برای تحلیل جامعه. در بالاترین و تفصیلی ترین سطح به کار گرفته شود، در نهایت، بخشی از کوشش بسیار بزرگتری است که هدف آن، نشان دادن عملکردهای درونی جامعه است.

 

مارکسیسم و سایر نظریات:

 

شاید بتوان نقد ادبی مارکسیستی را به مثابه ی واکنش به بسیاری از نظریات خشک «منتقدان نو»  انگاشت. بر خلاف اینان، که متن را کلیتی مستقل می دیدند، مارکسیستها، به طور کلی، به تنش های حل نشده ی درون آثار  ادبی توجه دارند.

همچنین، اگر چه نقد مارکسیستی هم بر ساختار گرایی و پسا ساختار گرایی تأثیر گذاشته و هم از آنها تأثیر پذیرفته است، اما تفاوت مهمی نیز با آنها دارد؛ آنجا که جدا کردن ادبیات و زبان را از ( زمینه ) اجتماعی رد می کند. نقد مارکسیستی، ماتریالیستی است، لذا با نظریاتی که تمرکزشان بر نحوه ی کارکرد ادبیات درون ساختارهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی است، وجه اشتراک بیشتری دارد تا با نظریاتی که صرفاً توجه شان به متن است. نقد مارکسیستی، تأثیری عظیم بر فمینیسم، تاریخ گرایی جدید، و اخیراً، مطالعات فرهنگی داشته است.

نقد مارکیستی، به عنوان نظامی که در جستجوی علتها در زیر پوست جامعه است، با نقد روانکاوانه مشابهت هایی دارد. در حقیقت، کمابیش می توان مقایسه ای بین انگاره ی مارکسیتی زیر بنا/ روبنا، و انگاره فرویدی ناخود آگاه / خود آگاه داشت.

 

منابع:

* « مارکسیم و نقد ادبی » - تری ایگلتون ( این کتاب به فارسی ترجمه شده است: مترجم: اکبر معصوم بیگی نشر: دیگر)

* « راهنمای نظریه ی ادبی معاصر » - رامن سلدن. ( این کتاب به فارسی ترجمه شده است: مترجم: عباس مخبر نشر: طرح نو).

* « مارکسیم و ادبیات » - ریموند ویلیامز.

 

برگرفته از سایت:

www.Contemporarycriticaltheory.Com



[1] - برگرفته از سایت: www.Contemporarycriticaltheory.Com

|+| نوشته شده توسط دبیر انجمن علمی در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:18 |

 

اشاره:

 

صادق‌ چوبك‌ نويسندة‌ معاصر ايران‌ به سال سال 1295 در بوشهر زاده‌ شد و كارش‌ را درست‌ درهنگامة‌ جنگ‌ جهاني‌ دوم‌ - كه‌ شعله‌هاي‌ آتش‌ جنگ‌ به‌ ايران‌ هم‌ رسيد - آغاز كرد.داستان‌هاي‌ چوبك‌ نخست‌ در مجلة‌ سخن‌ به‌ چاپ‌ رسيد. اين‌ مجله‌ و نويسندگانش‌ درآغاز كار زير نفوذ معنوي‌ هدايت‌ بودند و از انديشه‌هاي‌ پيشرو او الهام‌ مي‌گرفتند.چوبك‌ نيز از اين‌ تأثير پذيري‌ آزاد نبود و داستان‌هاي‌ خود را به‌ نظر صادق‌ هدايت‌مي‌رسانيد و رهنمودهاي‌ او را مي‌پذيرفت‌.

چوبك‌ در دورة‌ِ نخست‌ِ داستان‌ نويسي‌ِ خود چند داستان‌ كوتاه‌ و نمايشنامه‌ نوشت‌و پس‌ از چند سال‌ سكوت‌، كار خود را با داستان‌ بلند «تنگسير» 1342 آغاز كرد. وي‌ كه‌كارمند شركت‌ ملي‌ نفت‌ بود. به‌ آمريكا و انگليس‌ و شوروي‌ سفر كرده‌ ولي‌ از اين‌ سفر ره‌آوردي‌ و سفرنامه‌اي‌ ارمغان‌ خوانندگان‌ ]آثارش‌[ نكرده‌ است‌.

عنوان‌ داستانهايش‌ از اين‌ قرار است‌: «خيمه‌ شب‌ بازي‌ 1324»، «انتري‌ كه‌ لوطيش‌مرده‌ بود 1328»، «تنگسير 1342»، «روز اول‌ قبر 1344»، «چراغ‌ آخر 1344»، «سنگ‌صبور 1345»، «و ترجمه‌هايش‌ از اين‌ قرار است‌: «غراب‌ شعر» - ادگار آلن‌پو - آدمك‌چوبي‌ (قصه‌) كارلوكولودي‌. 

مي‌توان‌ پرسيد كه‌ چرا در آثار تازة‌ چوبك‌ - از تصوير رودررو - از تصويرزندگاني‌ امروز خبري‌ نيست‌؟

چرا وي‌ بيهوده‌ دفتر ايام‌ را ورق‌ مي‌زند و در خاكستر فسردة‌ گذشته‌ دنبال‌ جرقه‌اي‌مي‌گردد؟ آيا دليل‌ روي‌ برگرداندن‌ چوبك‌ از تصوير زندگاني‌ امروز، مردم‌گريزي‌ وخلوت‌ گزيني‌ اوست‌؟ يا فراتر از تعهد اجتماعي‌؟ يا خالي‌ شدن‌ چنته‌ي‌ تجربه‌ ومايه‌هاي‌ نويسندگي‌؟ در اين‌ نقد مي‌خواهيم‌ ضمن‌ نشان‌ دادن‌ جنبه‌هاي‌ مثبت‌ كارچوبك‌ به‌ اين‌ پرسش‌ها جواب‌ بدهيم‌ و محتواي‌ نوشته‌هايش‌ را سبك‌ و سنگين‌ كنيم‌ وببنيم‌ چرا نويسنده‌اي‌ چون‌ صادق‌ چوبك‌ كه‌ كارش‌ را با آن‌ همه‌ درخشش‌ و تازگي‌ آغازكرد، در اثر فاصله‌ گرفتن‌ با زندگاني‌ اجتماعي‌، به‌ بيراهه‌ افتاد و متوقف‌ شد؟

«چوبك‌ در نوشته‌هاي‌ خود تجربه‌هاي‌ زندگاني‌ پرفراز و نشيبي‌ را به‌ دست‌نمي‌دهد، بي‌ترديد چوبك‌ ديدگاه‌ ويژه‌اي‌ دارد، ولي‌ اين‌ ديدگاه‌ گستردگي‌ چنداني‌ندارد در داستان‌هاي‌ نخستين‌ او مايه‌هايي‌ از زندگاني‌ امروز ديده‌ مي‌شود ولي‌ درداستان‌هاي‌ بعدي‌ اين‌ مايه‌ها كم‌ و كمتر مي‌گردد، تا به‌ جايي‌ مي‌رسد كه‌ نويسنده‌ براي‌بيان‌ انديشه‌هاي‌ خود به‌ گذشته‌ پناه‌ مي‌برد. رويدادهاي‌ تنگسير و سنگ‌ صبور در پنجاه‌سال‌ پيش‌ مي‌گذرد، درست‌ است‌ كه‌ تصوير اين‌ رويدادها نيز ارزشمند است‌ ولي‌چوبك‌ همچون‌ جلال‌ آل‌ احمد كه‌ در «ميان‌ معركه‌» يكه‌ تازي‌ مي‌كند و مي‌جوشد ومي‌خروشد نيست‌.

منتقدي‌ در كتاب‌ «قصه‌ نويسي‌» خود كوشش‌ بسيار مي‌كند تا كار چوبك‌ را ازكارهاي‌ هدايت‌ و آل‌ احمد وعلوي‌ برتر نشان‌ دهد و باور دارد كه‌ چوبك‌ «در سنگ‌صبور» زندگي‌ شبانة‌ ملت‌ ما را در دهه‌هاي‌ نخستين‌ قرن‌ چهاردهم‌ هجري‌ ارائه‌ داده‌است‌.» (برگرفته از كتاب نقد آثار صادق چوبك ص 8 و 9)

من با اين‌ گفته‌ موافق‌ نيستم‌ و فكر نمي‌كنم‌ كه‌ چوبك‌ توانسته‌ باشد بهتر از هدايت‌و ديگران‌ از عهدة‌ اين‌ مهم‌ بر آمده‌ باشد، اكثر منتقدين‌ حتي‌ در آثار نويسندگاني‌ مثل‌احمد محمود، بهرام‌ صادقي‌، غلامحسين‌ ساعدي‌، محمود دولت‌آبادي‌، نادر ابراهيمي‌،امين‌ فقري‌ كه‌ در دهه‌هاي‌ اخير داستان‌هايي‌ پرداخته‌اند، اثر بيشتري‌ از زندگاني‌ امروزمي‌بينند. خود چوبك‌ نيز با آن‌ منتقد موافق‌ نيست‌ و در همان‌ گفتگو مي‌گويد:

«.. من‌ خودم‌ را نمي‌توانم‌ تا اين‌ حد فريب‌ بدهم‌ كه‌ خيال‌ كنم‌ نويسنده‌ و متفكري‌چنين‌ و چنان‌ باشم‌ كه‌ بيا و مپرس‌!» (نقد آثار صادق‌ چوبك‌، ص‌ 8) با اين‌ همه‌ كارچوبك‌ ارزش‌ دارد، او نويسنده‌اي‌ است‌ كه‌ در آثار خود مي‌كوشد زندگاني‌ مردم‌ راترسيم‌ كند و گهگاه‌ در اين‌ روش‌ موفق‌ است‌. طنزي‌ گزنده‌ دارد كه‌ آكنده‌ از مايه‌هاي‌هنري‌ است‌، شيوه‌اي‌ ويژه‌ دارد كه‌ او را در طراز داستان‌ نويسان‌ خوب‌ معاصر ايران‌قرار مي‌دهد.

«نوشته‌هاي‌ او همچون‌ نوشته‌هاي‌ حجازي‌ و دشتي‌ و جعفر شريعتمداري‌(درويش‌) و ديگر نويسندگان‌ رمانتيك‌ فرانسوي‌ نيست‌ كه‌ از سر سيري‌ چيزهايي‌مي‌نويسند چوبك‌ همچون‌ صادق‌ هدايت‌ با زندگاني‌ مردم‌ درگير است‌، ناتوراليسم‌شيوه‌اي‌ است‌ كه‌ در آن‌ نويسنده‌ به‌ تحليل‌ روحية‌ فرد مي‌پردازد و روانشناسي‌ فرد را ازتحليل‌ رويدادهاي‌ اجتماعي‌ برتر مي‌شمارد و شايد بتوان‌ گفت‌ عمده‌ تفاوت‌ نثر چوبك‌و هدايت‌ در همين‌ شيوة‌ نويسندگي‌ و بهره‌گيري‌ متفاوت‌ آنان‌ است‌ چوبك‌ شيوه‌اي‌ناتوراليسمي‌ دارد. در حاليكه‌، تمايلات‌ رئاليستي‌ در نثر هدايت‌ در دورة‌ دوم‌ فعاليت‌هنري‌ استحكام‌ و توسعة‌ بيشتري‌ مي‌پذيرد. و در دوره‌هاي‌ ديگر استيلا و تسلط‌ پيدامي‌كند و وضع‌ ايران‌ در پايان‌ سال‌ 1941، به‌ صادق‌ هدايت‌ مانند هنرمند بزرگي‌ كه‌ به‌طرز خارق‌العاده‌ و ظريفانه‌ تحت‌ تأثير حقايق‌ امور قرار گرفته‌ باشد، كمك‌ كرده‌ است» . (نقد آثار چوبك ص 10) ‌اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ از نظر چوبك‌ مي‌توان‌ جامعه‌ را به‌ وسيلة‌ پرورش‌ دوبارة‌ اخلاقي‌افراد اصلاح‌ كرده‌ و از اين‌ رو لازم‌ مي‌داند تناقض‌هاي‌ رواني‌ افراد را بر بنياد طغيان‌غريزه‌ها به‌ صحنة‌ داستان‌ بكشد و نموداري‌ از آشوب‌ و به‌ هم‌ ريختگي‌ ارزش‌هاي‌اجتماعي‌ را بدست‌ دهد. ناتوراليسم‌ از ديدگاه‌ فلسفي‌ بر بنياد پوزي‌ تويسم‌ استوار شده‌و از تخيلات‌ دور و دراز رمانتيك‌ها فاصله‌ گرفته‌ است‌ از سوئي‌ ديگر با رئاليسم‌انتقادي‌ بالزاك، ديكنز، استاندال، تولستوي و چخوف‌ نيز سر سازگاري‌ ندارد و به‌همين‌ دليل‌ مي‌تواند تناقض‌هاي‌ زندگي‌ اجتماعي‌ را نشان‌ دهد، اما جالب‌ است‌ كه ‌بدانيم.‌ ناتوراليسم‌ از رئاليسم‌ تقليد مي‌كند. (كه‌ هدايت‌ هم‌ همانگونه‌ كه‌ اشاره‌ شد پيرومكتب‌ رئاليسم‌ است‌) اما از آنجا كه‌ از تحليل‌ زندگاني‌ اجتماعي‌ ناتوان‌ است‌ با اين‌ شيوه‌نيز فاصله‌ دارد، هدايت‌ دامنة‌ موضوعات‌ و زمينه‌هاي‌ آثار هنري‌ خود را بسط‌ مي‌دهد،مسائل‌ حاد اجتماعي‌ و مبارزات‌ مربوط‌ به‌ ميهن‌ و مردم‌ در رديف‌ داستان‌ رئاليستي‌جالب‌ اين‌ زمان‌ قرار گرفته‌اند اين‌ در حالي‌ است‌ كه‌ ناتوراليسم‌ كه‌ شيوة‌ عمده‌نوشته‌هاي‌ چوبك‌ است‌ همچون‌ رئاليست‌ به‌ زشتي‌ها و فسادهاي‌ جامعه‌ توجه‌ مي‌كند.هدايت‌ هم‌ همچون‌ چوبك‌ در بعضي‌ داستان‌هاي‌ خود در توصيف‌ حالات‌ روحي‌ فردو جزئيات‌ اسباب‌ صورت‌ و... افراط‌ كرده‌ ولي‌ اين‌ شيوه‌ در داستان‌هاي‌ چوبك‌ به‌مراتب‌ بيشتر از هدايت‌ است‌.

به‌ عنوان‌ مثال‌ در قطعة‌ ديگر، نويسنده‌ مردي‌ را چنان‌ وصف‌ مي‌كند كه‌ انگار ازشيوة‌ پزشكي‌ الگو مي‌گيرد كه‌ به‌ نشانه‌هاي‌ وضع‌ جسماني‌ بيمار درجة‌ تب،‌ فشار خون‌،رنگ‌ چهره‌، ورم‌ پوست‌، ناهنجاري‌هاي‌ اندام و ‌... توجه‌ دقيق‌ دارد در عين‌ حال‌، به‌ نظرمي‌رسد كه‌ نويسنده‌ بر زشتي‌ها و ناموزوني‌ها و كج‌ و كولگي‌ها حساس‌تر است‌ و تعمددارد كه‌ آنها را زير ذره‌بين‌ بگذارد و برجسته‌ سازد. چنين‌ شيوه‌اي‌ در توصيف‌ به‌ناتوراليسم‌ نزديك‌ مي‌شود كه‌ مدعي‌ به‌ كاربردن‌ روش‌ علمي‌ و تجربي‌ در ادبيات‌ است‌.

«ته‌ ريش‌ خارخاري‌ داشت‌. سرو رويش‌ لجن‌ گرفته‌ بود. هيكلش‌ گنده‌ و خرسكي‌بود... كله‌اش‌ بزرگ‌ بود... دهنش‌ گشاد... بود، هميشه‌ گوشة‌ دهن‌ و لب‌هايش‌تر بود.لب‌هايش‌ از هم‌ جدا بود و خفت‌ روي‌ دندان‌هايش‌ خوابيده‌ بود، مثل‌ ليفه‌ي‌ تنبان‌،گوشه‌هاي‌ چشمش‌ چروك‌ خورده‌ بود لپ‌هاي‌ چرميش،‌ از تو صورتش‌ بيرون‌ زده‌ بود.او هميشه‌ در حال‌ دهن‌ كجي‌ بود (صادق‌ چوبك‌ «چرا دريا طوفاني‌ شده‌ بود» در انتري‌كه‌ لوطيش‌ مرده‌ بود) تعبيراتي‌ كه‌ نويسنده‌ در اين‌ توصيف‌ به‌ كار برده‌ - هيكل‌خرسكي‌، لپ‌هاي‌ خفت‌ روي‌ دندان‌ خوابيده‌ مثل‌ ليفه‌ي‌ تنبان‌ و گوشه‌هاي‌ چشم‌چروك‌ خورده‌، لپ‌هاي‌ چربي‌ از صورت‌ بيرون‌ زده‌ - با سبك‌ و برداشت‌ بدبينانة‌ او هم‌آهنگي‌ دارد.

اما بايد به‌ اين‌ نكته‌ توجه‌ داشت‌ كه‌ وارد كردن‌ همة‌ جزئيات‌ در توصيف‌ نه‌ لازم‌است‌ و نه‌ همواره‌ مقبول‌. از ميان‌ جزئيات‌ آنهايي‌ را بايد برگزيد كه‌ در نشان‌ دادن‌ آنچه‌مقصود نويسنده‌ است‌ ذي‌ نقش‌ باشند، همچنان‌ كه‌ صورت‌ ساز از خطوط‌ سيما تنها آنهايي‌ را كه‌ در نشان‌ دادن‌ حالتي‌ به‌ كار مي‌آيند به‌ حافظه‌ مي‌سپارد.» (به نقل از كتاب نگارش و ويرايش سميعي گيلاني ص 89) چوبك‌ در برخي‌ از آثار خود به‌ اهميت‌ انگيزه‌هاي‌ غريزي‌ و جنسي‌ در زندگاني‌ و كار انسان‌ تأكيد دارد، در داستان‌ (چرا دريا طوفاني‌ شده‌ بود) چوبك‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ احساسات‌ و انديشه‌هاي‌آدم‌هاي‌ داستان‌ نتيجة‌ مستقيم‌ تأثيرها و دگرگوني‌هاي‌ جنسي‌ و بدني‌ آن‌هاست‌، اين‌داستان‌ به‌ شور جنسي‌ راننده‌اي‌ و هم‌ آغوشي‌ او با زني‌ روسپي‌ اختصاص‌ داده‌ شده‌است‌. كهزاد به‌ زيور دل‌ مي‌بندد و چون‌ نمي‌تواند او را با ديگران‌ ببيند، خانه‌اي‌ برايش‌تهيه‌ مي‌كند و او را به‌ اصطلاح‌ در خانه‌اي‌ مي‌نشاند، صحنة‌ رويداد داستان‌ در بوشهرروي‌ مي‌دهد، كهزاد در مدتي‌ قريب‌ نه‌ ماه‌ از زيور دور است‌ و مي‌داند كه‌ داراي‌فرزندي‌ خواهد شد و «زيور» از وي‌ آبستن‌ است‌ زيور پس‌ از زايمان‌ چون‌ نمي‌تواندفرزندش‌ را نگه‌ دارد، او را به‌ دريا مي‌اندازد و در اين‌ هنگامه‌ «كهزاد» سر مي‌رسد ولي‌بي‌اعتنا به‌ وضع‌ بدني‌ و آمادگي‌ «زيور» مي‌خواهد با او هم‌ آغوشي‌ كند مي‌بينيم‌ كه‌نويسنده‌ توجه‌ خود را به‌ كدامين‌ زاويه‌ جلب‌ مي‌كند! «وصف‌ فساد و زشتي‌ براي‌توصيف‌ زشتي‌ و فساد كه‌ در بارة‌ آن‌ چيزي‌ نمي‌توان‌ گفت‌ جز همان‌ سخن‌ «نيچه‌»درباره‌ي‌ غريزه‌: لذت‌ از بوي‌ گند!» (نقد آثار صادق چوبك ص 28) هيچ‌ نكته‌ اجتماعي‌ و فردي‌ تازه‌ در اين‌ توصيف‌وجود ندارد، «كهزاد روزي‌ ياغي‌ دولت‌ مي‌شود و تفنگ‌ امنيه‌ را مي‌ربايد و روز ديگر هرچه‌ دارد در چمدان‌ مي‌ريزد و در شب‌ باراني‌ و تيره‌اي‌ راه‌ دور و دراز باتلاقي‌ را تا بوشهر در مي‌نوردد، براي‌ چه‌؟ براي‌ اينكه‌ شبي‌ را در آغوش‌ زيور به‌ صبح‌ برساند، البته‌مي‌توان‌ در جامعه‌ براي‌ «كهزاد» همانندهائي‌ هم‌ يافت‌، اما موردهاي‌ ويژه‌ نمي‌تواند ونبايد بنياد كار هنرمند و بينش‌ هنري‌ او شود در سنگ‌ صبور كار از اين‌ هم‌ بدتر است‌.روياي‌ جنسي‌ و جنايات‌ سراسر فضاي‌ داستان‌ را سرشار كرده‌ است‌. انگيزه‌هاي‌غريزي‌ بنياد كار آدم‌هاي‌ داستان‌ است‌ به‌ طوريكه‌ بيش‌تر آن‌ها به‌ مرتبة‌ آدمكي‌مصنوعي‌ پائين‌ آمده‌اند». ( نقد آثار صادق چوبك ص 27) «حتي‌ رؤياي‌ (كاكل‌ زري‌) كودك‌ سه‌ چهار ساله‌ نيز سرشار ازرؤياي‌ جنسي‌ است‌، بلقيس‌ آدم‌ ديگر همين‌ كتاب‌ كه‌ زن‌ زشتي‌ است‌ مدام‌ در اين‌انديشه‌ است‌ كه‌ در بغل‌ مردي‌ كه‌ چون‌ شوهر خودش‌ (بي‌هنر!) نباشد بخوابد، او درهمه‌ چيز رنگ‌ شهوت‌ مي‌بيند، اين‌ نويسنده‌ با اين‌ نظرات‌ ادبي‌ و توصيفات‌ زشت‌ دركتاب‌ «سنگ‌ صبور» خود را از كساني‌ مي‌داند كه‌ به‌ وصف‌ مردم‌ و افكار ژرف‌ آنان‌مي‌پردازد و اين‌ حاكي‌ از فقر فلسفي‌ و فقر ادبي‌ مردم‌ زمانه‌ اوست‌، چوبك‌ در بخشي‌ ازرؤياي‌ «احمد آقا» همين‌ مسأله‌ را مطرح‌ مي‌كند كه‌ از نظر دريافت‌ ديد هنري‌ او اهميت‌ويژه‌اي‌ دارد.» (نقد آثار چوبك ص 29)  «احمدآقا» روشنفكري‌ منزوي‌ و دور افتاد از بستر رويدادهاي‌ اجتماعي‌در خلوتگاه‌ خود نمي‌تواند از انديشه‌ دربارة‌ زندگاني‌ «گوهر» و «جهان‌ سلطون‌» و«بلقيس‌» و «بمونعلي‌» نماينده‌ پائين‌ترين‌ لايه‌هاي‌ اجتماعي‌، خودداري‌ كند.

او بر آن‌ است‌ كه‌ در مثل،‌ زندگاني‌ گوهر را وصف‌ كند. «گوهر»ي‌ كه‌ با ر سنگين‌بيگناهي‌ خود را بر دوش‌ مي‌كشد.

نويسنده‌ پس‌ از اين‌ ماجرا سپس‌ به‌ داستان‌ گوهر و جهان‌ سلطون‌ بر مي‌گردد ومي‌گويد نمي‌توان‌ زندگاني‌ آميخته‌ با چرك‌ و خون‌ اينان‌ را با زبان‌ «رسمي‌» بيان‌ كرد و ازاين‌ رو: «مملكت‌ همه‌ جور آدم‌ لازم‌ دارد، هم‌ نويسندة‌ متعينين‌ و متعينات‌ مي‌خواد، وهم‌ نويسندة‌ گدا... اگر خواستم‌ نويسنده‌ بشم‌، ميشم‌ نويسنده‌ گداها...». (سنگ‌ صبور -ص‌ 220).

نكته‌ قابل‌ توجه‌ اين‌ است‌ كه‌ چوبك‌ بيهوده‌ خود را در برابر «عشق‌ پردازان‌» وطني‌مي‌گذارد و آنها را نويسنده‌ مي‌خواند به‌ نظر بنده‌ آنان‌ هرچه‌ باشند نويسنده‌ نيستند، آنهابا كاغذ و قلم‌ سرو كار دارند و در اين‌ معني‌ «نويسنده‌اند». اما نكته‌ اينجاست‌ كه‌ آيا به‌صرف‌ يك‌ رابطة‌ عاشقانة‌ مردي‌ با زني‌ كه‌ معلوم‌ نيست‌ انتهاي‌ آن‌ چه‌ مي‌شود آيامي‌توان‌ صبح‌ بلند شد و آن‌ را به‌ رشتة‌ تحرير در آورد و در آن‌ وقت‌ خود را يك‌نويسنده‌ دانست‌.

اما در اينجا نكتة‌ ديگري‌ است‌، كسي‌ كه‌ خود را نويسندة‌ مردم‌ مي‌داند، بايد بتواندجهان‌ رنگارنگ‌ و ژرف‌ مردم‌ را تصوير كند همان‌ طوريكه‌ چخوف‌، ديكنز، جك‌ لندن‌،گوركي‌ و برشت‌ تصوير كرده‌اند. اما چوبك‌ كه‌ خود در همه‌ چيز رنگ‌ تيرة روابط جنسي‌ وفساد مي‌بيند و گمان‌ مي‌كند مردم‌ همگي‌ نيز چنين‌اند، و جز فعاليت‌ جنسي‌ انگيزه‌اي‌ندارند، چگونه‌ مي‌تواند همة‌ جهات‌ اين‌ جهان‌ ژرف‌ را ترسيم‌ كند؟ به‌ هيچ‌ وجه‌نمي‌توان‌ فساد اخلاقي‌ و... را ناديده‌ گرفت‌ ولي‌ نويسنده‌ نبايد بيهوده‌ آن‌ را بسط‌ وگسترش‌ دهد و اگر آن‌ را محدود دوره‌اي‌ ويژه‌  نداند ديگر نويسنده‌ نيست‌ و نويسنده‌واقعي‌ بايد واقعيت‌ را به‌ صورت‌ كامل‌ آن‌ نقاشي‌ كند. به‌ عنوان‌ مثال‌ هدايت‌ در (سگ‌ولگرد) كمي‌ به‌ امور جنسي‌ و غريزي‌ حتي‌ براي‌ حيوانات‌ هم‌ مي‌پردازد ولي‌ بسيارموجز و گذرا و جامعه‌ را به‌ گونه‌اي‌ تصوير مي‌كند كه‌ حتي‌ حيوان‌ هم‌ جرئت‌ ارضا خودرا ندارد و وقتي‌ آن‌ سگ‌ به‌ دنبال‌ بوي‌ سگ‌ ماده‌ مي‌رود مي‌بيند كه‌ سرپرست‌ خود را ازدست‌ داده‌ است‌ و هدايت‌ اينگونه‌ پايانِ‌ به‌ دنبال‌ غرايز رفتن‌ را تصوير مي‌كند ولي‌بسيار گذراست‌ و به‌ سرعت‌ از آن‌ رد مي‌شود.

و همين‌ تعبير و تفسير و داوري‌ انتقادي‌ است‌ كه‌ راه‌ صادق‌ هدايت‌ و بزرگ‌ علوي‌را از چوبك‌ جدا مي‌كند و اهميت‌ نويسندگان‌ واقع‌گرا (Realism) را نشان‌ مي‌دهد. پس‌اين‌ ايراد به‌ نوشته‌هاي‌ چوبك‌ مي‌رود كه‌ در بيان‌ فساد و تباهي‌ اخلاقي‌ زمانة‌ خود افراط‌كرده‌ است‌.

«مجموعه‌ داستان‌هاي‌ (خيمه‌ شب‌ بازي‌) و (انتري‌ كه‌ لوطيش‌ مرده‌ بود) كه‌ نخستين‌كارهاي‌ چوبك‌اند، داستان‌هايي‌ هستند كه‌ به‌ دنبال‌ چيز تازه‌اي‌ مي‌گردند و از اصالت‌ويژه‌اي‌ برخوردارند، «خيمه‌ شب‌ بازي‌» در بر دارندة‌ ده‌ داستان‌ و يك‌ چكامه‌ و «انتري‌كه‌ لوطيش‌ مرده‌ بود» در بر دارندة‌ سه‌ داستان‌ و يك‌ نمايشنامه‌ است‌ چهارده‌ داستان‌ اين‌دو مجموعه‌ نوشته‌هايي‌ هستند موجز و گذرا و سرشار از وصف‌ تازه‌، زبان‌ و قلم‌چوبك‌ مي‌تواند وصف‌ صحنه‌هاي‌ زندگي‌ را در چند جمله‌ برساند. اين‌ زبان‌ چوبك‌فشردگي‌ و ايجاز بيشتري‌ از زبان‌ هدايت‌ دارد. چوبك‌ داستان‌ را از نيمه‌ آغاز مي‌كند و مارا در دل‌ رويدادها و صحنه‌ها قرار مي‌دهد. مثلاً در داستان‌ «زير چراغ‌ قرمز» احساس‌ وانديشه‌هاي‌ آفاق‌ - زن‌ روسپي‌ - را در چند جمله‌ رسا بيان‌ مي‌كند:

«آفاق‌ همانطور كه‌ به‌ پهلو رو به‌ ديوار زير كرسي‌ خوابيده‌ بود و دستهايش‌ را جفت‌كرده‌ و زير صورتش‌ گذاشته‌ بود به‌ نظرش‌ رسيد كه‌ طاق‌ باز بخوابد اما به‌ زودي‌فراموش‌ كرد و زل‌زل‌ به‌ عكس‌ آدمكي‌ كه‌ در برابر چشمهايش‌ روي‌ گچ‌ ديوار كنده‌ شده‌بود نگاه‌ كرد و به‌ نظرش‌ رسيد كه‌ اين‌ عكس‌ را قبلاً زياد ديده‌ اما ترديد داشت‌ كه‌خودش‌ آن‌ را كنده‌ يا يكي‌ از مشتريان‌ قديمي‌ خانه‌» (خيمه‌ شب‌ بازي‌ - صص‌53-54).

همچنين‌ در داستان‌ «بعد از ظهر پاييز» مي‌نويسد. «آفتاب‌ به‌ گرمي‌ و بخار بعد ازظهر پائيز به‌ طور مايل‌ از پشت‌ شيشه‌هاي‌ در، روي‌ ميز و نيمكت‌هاي‌ زردرنگ‌ خطمخالي‌ كلاس‌ و لباس‌هاي‌ خشن‌ شاگردان‌ مي‌تابيد...». (بعد از ظهر پاييز - ص‌ 23).

چوبك‌ در وصف‌ مناظر نيز از اصطلاحات‌ عاميانه‌ كمك‌ مي‌گيرد و در داستان‌هاي‌مجموعه‌هاي‌ نخستين‌ خود وصف‌ حالات‌ و مناظر را در تاروپود يگانه‌اي‌ مي‌بافد. دردرون‌ كهزاد طوفاني‌ از شور و شهوت‌ بر پاست‌ و دريا نيز طوفاني‌ و هوا منقلب‌ است‌،شب‌ هنگام‌ «كهزاد» در اتاق‌ «زيور» در بوشهر با صداي‌ توفان‌ از خوابي‌ كابوس‌ مانندبيدار مي‌شود و در اينجا نيز نويسنده‌ توفان‌ دروني‌ و بيروني‌ را به‌ خوبي‌ مجسم‌ مي‌كند.

«اين‌ از ويژگي‌هاي‌ داستان‌هاي‌ كوتاه‌ چوبك‌ است‌ كه‌ توصيف‌ حالات‌ و مناظر اوعجيب‌ هماهنگي‌ دارند. به‌ سخن‌ ديگر چوبك‌ وصف‌ و حركت‌ را بهم‌ آميخته‌ است‌.همچنين‌ حركت‌ انسان‌ و پيرامونش‌ در داستان‌هاي‌ چوبك‌ قابل‌ توجه‌ است‌. در داستان‌«مردي‌ در قفس‌» وصف‌ حالات‌ «سيد حسن‌ خان‌» كه‌ مردي‌ منزوي‌ و تنهاست‌ و«راسو» سگ‌ عزيزش‌ نيز تركش‌ كرده‌ و رفته‌ با توصيف‌ پيرامون‌ او هماهنگي‌ دارد. خانه‌«سيد حسن‌ خان‌» در باغي‌ قرار دارد و وسعت‌ خانه‌، تنهائي‌ و وسعت‌ انزواي‌ او را بيشترنمايان‌ مي‌كند. «سيدحسن‌ خان‌» در هواي‌ سرد پائيزِ باغ‌ و زير باران‌ تند به‌ سراغ‌ «راسو»مي‌رود. «باران‌ ريز و تندي‌ از ابرهاي‌ خاكستر پاييز مي‌باريد. صداي‌ مرموز و يكنواخت‌چكه‌هاي‌ ريز باران‌ كه‌ روي‌ برگ‌هاي‌ خشك‌ چنار و انبوه‌ سوزنهاي‌ سرسبز كاج‌مي‌خورد، هراس‌ ماليخوليايي‌ شگرفي‌ درون‌ او پديد آورده‌ بود. صداي‌ تپ‌تپ‌ بال‌ وقارقار خفه‌ي‌ كلاغ‌ها كه‌ باران‌ آنها را از جايشان‌ گريزانده‌ بود به‌ گوشش‌ مي‌رسيد...»(خيمه‌ شب‌ بازي‌، ص‌ 131).»

«باز در جائي‌ ديگر از داستان‌ «انتري‌ كه‌ لوطيش‌ مرده‌ بود» چوبك‌ مثل‌ «جك‌ لندن‌»در «سپيد دندان‌» و «آواي‌ وحش‌» و صادق‌ هدايت‌ در «سگ‌ ولگرد» مي‌كوشد نوعي‌روان‌ شناختي‌ حيواني‌ را بدست‌ دهد. «مخمل‌» انتر داستان‌ چوبك‌ گوئي‌ مي‌خواهد ازقلمرو حيواني‌ به‌ مرتبة‌ كمال‌ انساني‌ دست‌ يابد در جائي‌ ديگر فضائي‌ خفه‌ و گرفته‌ راطرح‌ مي‌كند.» (نقد آثار صادق چوبك ص 61) در داستان‌ «زير چراغ‌ قرمز» با دو زن‌ روسپي‌ به‌ نام‌ «آفاق‌ و جيران‌» آشنامي‌شويم‌:

جريان‌ داستان‌ در گفت‌ و گوي‌ اين‌ دو زن‌ تيره‌ روز شكل‌ مي‌گيرد، نويسنده‌ علت‌روسپي‌ شدن‌ هر دو زن‌ را باز خلق‌ و خوي‌ و شهوت‌ پرستي‌ آن‌ها مي‌داند. مثلاً يكي‌ ازاشكالات‌ عمدة‌ داستان‌هاي‌ چوبك‌ كه‌ گوشه‌اي‌ از آن‌ را در اينجا آورده‌ايم‌، اين‌ است‌كه‌: چوبك‌ با اينكه‌ ما را با زندگي‌ تيره‌ روزترين‌ مردمان‌ آشنا مي‌كند اما از علت‌ اصلي‌روسپي‌گري‌ كه‌ همان‌ فقر و ناداني‌ است‌ سخن‌ نمي‌گويد. در نوشته‌هاي‌ هدايت‌ وچوبك‌ وجهه‌هاي‌ سياسي‌ و مطرح‌ كردن‌ فساد اخلاقي‌ در آن‌ها به‌ طور بارز وجود داردو همان‌ طور كه‌ در مقدمه‌ اشاره‌ شد بسياري‌ از نوشته‌هاي‌ چوبك‌ از زير دست‌ هدايت‌گذر مي‌كرده‌ تا به‌ دست‌ اقشار مختلف‌ مي‌رسيده‌، ما در آثار نويسندگاني‌ مثل‌ م‌. الف‌.به آذين‌ - احسان‌ طبري‌ (كه‌ هر دو كمونيسم‌ بوده‌اند) كسروي‌، صمد بهرنگي‌ و...نوشته‌هايي‌ سياسي‌ مي‌بينيم‌ كه‌ از درد خفقان‌ دوران‌ خود سخن‌ گفته‌اند و انسان‌ را به‌عالم‌ والاتري‌ مي‌برند و مي‌گويند كه‌ انسان‌ ارجمندتر از آن‌ است‌ كه‌ بخواهد در قيد وبند اين‌ قوانين‌ مجهول‌ دنيا ماندگار باشد.

ناگفته‌ نماند كه‌ چوبك‌ در داستان‌هاي‌ خود بسياري‌ از مسائل‌ اخلاقي‌ را رعايت‌نكرده‌ است‌ در حالي‌ كه‌ در نقد بسياري‌ از نويسندگان‌ مي‌بينيم‌ كه‌ به‌ اين‌ سخن‌ جامعة‌عمل‌ پوشانده‌اند كه‌ : اخلاق‌ هم‌ ركن‌ شريعت‌ است‌ و هم‌ ركن‌ معيشت‌ و ملال‌آور نيست‌و هراس‌آور است‌ و چيزي‌ تحويل‌ پذيرتر و نسبي‌تر و استثنا بردارتر و اعتباري‌تر وشكستني‌تر و ضابطه‌ ناپذيرتر از اين‌ اخلاق‌ مقدس‌ نداريم‌، بنابراين‌ گر چه‌ چوبك‌ قصدِ در مردم‌ بودن‌ را داشته‌ و با نگاه‌ طبيعت‌ زندگي‌ را تصوير مي‌كرده‌ ولي‌ ركن‌ اساسي‌زندگي‌ كه‌ همان‌ اخلاق‌ در نويسندگي‌ و وصف‌ است‌ را كمتر رعايت‌ كرده‌.

اگر كتب‌ اين‌ نويسندگان‌ را مورد مطالعه‌ قرار دهيم‌ به‌ اين‌ نتيجه‌مي‌رسيم‌ كه‌:

نويسندگاني‌ همچون‌ چوبك‌ و هدايت‌ هم‌ جنبه‌هاي‌ فساد اخلاقي‌ و هم‌ جنبه‌هاي‌سياسي‌ در نوشته‌هايشان‌ مطرح‌ است‌، در حالي‌ كه‌ در نوشته‌هاي‌ بهرنگي‌ هم‌گوشه‌هايي‌ بسيار موجز و گذرا از فساد اخلاقي‌ وجود دارد اما اين‌ فساد در نوشته‌هاي‌چوبك‌ از هدايت‌ هم‌ بيشتر است‌. كلام آخر اينكه،‌ جهد متواضعانة‌ اين‌قلم‌ جز اين‌ نبوده‌ كه‌ اولاً، حساسيت‌ خود را بدان‌ نشان‌ دهد و ثانياً حساسيت‌ خواننده‌ رابه‌ آنها تحريك‌ كند واين‌ فقط‌ يك‌ دق‌ الباب‌ است‌ براي‌ نويسندگان‌ و قلم‌ به‌ دستان‌آينده‌ كه‌ شايد دري‌ گشوده‌ شود و سري‌ بيرون‌ آيد و اگر اينگونه‌ شد قصه‌ي‌ آن‌ در و آن‌سر را در دفتر ديگر خواهم‌ آورد. بعون‌ الله و كرمه‌...

 

منابع:

1- نقد آثار صادق چوبک، عبدالعلی دستغیب، نشر کانون تحقیقاتاقتصادی و اجتماعی پازند، چاپ اول، 1353.

2- نقد و تحلیل گزیده ی داستان های چوبک، حسن محمودی، نشر روزگار، چاپ سوم، 1385.

3- داستان های کوتاه صادق چوبک، انتخاب و تحلیل: روح اله مهدی پور عمرانی، نشر روزگار، چاپ سوم، 1385.

4- تنگسیر، صادق چوبک، نشر جامه دران،

|+| نوشته شده توسط دبیر انجمن علمی در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:15 |

 

  

 

«تحقيقي در تاثيرپذيري شعر ناصر خسرو از متون مسيحي»

  

 

  


ايده‌ي طرح چنين مبحثي اول بار در ترم پيش، هنگامي كه واحد درسي مربوط به قصايد ناصر خسرو را مي‌گذرانديم به ذهنم خطور كرد. بدليل انس و الفت ديرينه‌اي كه با متون كهن ديني خاصّه «عهد جديد» داشتم، حين تدريس استاد به ابياتي برمي‌خوردم كه شباهت تام و تمامي از حيث محتوا و مضمون با عبارات كتاب مقدس داشت و همواره آيات انجيل را به ذهنم متبادر مي‌نمود. با كند و كاو بيشتر و مقايسه‌ي عبارت به عبارت اناجيل اربعه با ابيات ديوان ناصر، دريافتم كه ابعاد مسأله از صورت يك توارد ادبي فراتر است و حدس و ظنّم مبني بر اينكه شاعر در حين سرودن اشعار به صورت آگاهانه يا ناخودآگاه تحت تأثير متن مقدس بوده قوت گرفت. بدين معنا كه در سروده‌هايش گاهي گزاره‌ها را نقل به مضمون كرده و حتي جاهايي  تا  حد   منظوم   نمودن عبارت كتاب مقدس پيش رفته است. با اين اوصاف تبار عده‌ي معتنابهي از ابيات ناصر خسرو با واسطه يا بي‌واسطه به متن  عهدين ،  خاصه  عهد  جديد  برمي‌گردد .  براي تبارشناسي اين ابيات بدواً بايد شمايي كلي از سابقه‌ي تاثير و تأثر فرهنگ‌هاي مسيحي و اسلامي در نظر داشت، سپس با ترسيم دستگاه فكري و نظري مبتني بر چنين زمينه و خاستگاهي به غور و بررسي در كمّ و كيف اين تأثير و تأثر و حدود و ثغور آن دست يازيد. سابقه‌ي اين تعامل و رويارويي به سال‌ها قبل از ورود اسلام به ايران مربوط مي‌شود تحقيقات وسيع و وثيق مستشرقيني امثال هوفمان، پيگولوسكايا، نلدكه و كريتنن در خصوص زندگي مسيحيان در ايرانِ زرتشتي و كيفيت برخورد دولت‌هاي مركزي با آنان، نشر و گسترش فرق مسيحي مانند نشطوري، يعقوبي و ملكايي در قلمرو دول اسلامي مؤيد همين مسأله است. بدين رو ظهور و بروز مسيحيت در همسايگي قلمرو اسلامي با ويژگي‌ها و اوصاف خاص خويش منشأ تأثير چشمگيري در ابعاد مختلف وجوه فرهنگ و تمدن ايراني و اسلامي گرديد و عواملي همچون رويارويي‌هاي نظامي، مراودات تجاري و بازرگاني ميان دول مسيحي و اسلامي، غرابت زندگي حضرت مسيح(ع)، كيفيت زندگي و مناسبت فراوان شيوه‌ي فقر و تسليم و قناعت ورزي آن حضرت و پيروان حقيقي‌اش با بُن مايه‌هاي عرفان ايراني و اسلامي، وجود ديرها، معابد و كليساها در اقصي نقاط بلاد اسلامي، مراوده‌ي مسلمانان با مسيحيان همه و همه به وسعت اين پيوند دامن زد و اما در اين ميانه «اولين نشانه‌هاي بروز تأثير پذيري ادباي مسلمان از اناجيل را مي‌توان در شعر عربي مقارن ظهور اسلام مثل اشعار اميه بن ابي الصلت و زيد بن عمرو بن نفيل مشاهده نمود».[1] در ايران نيز آثاري چون مروج الذهب مسعودي، آثار الباقيه ابوريحان بيروني سرآغاز رويكردي نوين در ادب پارسي در اين زمينه به شمار مي‌آيد. به طور مثال، مسعودي اناجيل را خلاصه مي‌كند و در آنجا به كتاب اعمال رسولان كه در رديف اناجيل است اشاره مي‌نمايد. از معدود محققاني كه به طور مشخص به تأثيرپذيري ناصر خسرو از حكمت مسيحي و در اينجا مشخصاً «حكمت گنوسي» تأكيد مي‌كرد دكتر زرين كوب بود.[2] همسر ايشان خانم دكتر قمر آريان نيز كه اتفاقاً پايان نامه‌ي دكتري خويش را به تأثير مسيحيت در شعر فارسي با عنوان «چهره‌ي مسيح در ادب فارسي» اختصاص داده‌اند به درستي متذكر شده‌اند كه تأثيرپذيري شاعراني امثال ناصر خسرو، خاقاني و نظامي از انديشه‌هاي مسيحي از لون و سنخ تأثير پذيري ديگر شعرا و نويسندگان ما نيست بلكه شاعري دانشمند و حكيم چون ناصر خسرو به دليل آشنايي و تبحر ويژه‌اش در نقد آرا و انديشه‌هاي پيروان اديان مختلف و از سويي توجه ويژه‌ي او به زهد ورزي و تنسك و تقوي راهي ديگر پيموده و بايد از نظرگاهي نو تأثيرپذيري شعر ناصر را مورد مداقه و تحقيق قرار داد.

ناصر آواره‌اي است در جستجوي معنا، ضمن سفري طولاني كه به اقصي نقاط بلاد مسلمين مي‌كند از شمال شرقي و غربي ايران گرفته تا ارمنستان و آسياي صغير و شام و طرابلس و فلسطين و سودان و مصر را مي‌پيمايد و در سفر خويش اديسه‌وار در پي كشف حقيقت و تسكين جان تشنه و دردمند خويش برمي‌آيد و نه تنها مذاهب و فرق مختلف اسلامي را مورد بررسي و تتبع قرار مي‌دهد بلكه ضمن گفت و گو با ارباب ديگر اديان چون زرتشتيان، مانويان، هندوان، صابئيان (عرب همه‌ي فرقه‌هاي گنستيك مشرق را حنيف يا صابئي مي‌خواند) در مقام تحقيق و بررسي و وجود از كم و كيف آيين آنان برمي‌آيد چنانكه در ديوانش خود نيز به اين امر اشارت دارد:


اي خوانده كتاب زند و پا زند

زين خواندن زند تا كي و چند

«ديوان ـ ص 81، سطر آخر»

وز فلسفي و مانوي و صابي و دهري

درخواستم اين حاجت و پرسيدم بي‌مر

«ديوان ـ ص 174، س 14»

خواندم چهارنامة ايزد بر اوستاد

وز چند فيلسوف گرفتم حديث ياد

«ديوان ـ ص 502، سطر آخر»

 

نماند از هيچ گون دانش كه من زان

نكردم استفادت بيش و كمتر

«ديوان ـ ص 185، س 12»


چنانكه پيشتر گفته شد مذهب باطنيه كه ناصر پيرو آن بود ريشه در حكمت گنوسي دارد. گنستيك‌ها عالم روح را عين عالم نور و جهان ماده را عالم تاريكي مي‌شمردند بعد از نضج و نمو مسيحيت و رسمي  شدن اين دين از سوي امپراطوري روم به مسيحيت گرويدند و براي اثبات عقايد و آراي خويش به متون مقدس استناد مي‌كردند، بعدها باطنيه در قالب ملغمه‌اي از حكمت گنوسي و انديشه‌هاي شيعي و اعتزالي در شمال آفريقا در قالب مكتبي انقلابي، ديگر مذاهب اسلامي را به چالشي جدي كشيد. بدين سان ناصر بلاواسطه با انديشه‌ي مسيحي روبرو مي‌شود. نيز محتمل است در تدوين آثار و عقايد خويش «آثار الباقيه» ابو ريحان بيروني را پيش رو داشته كه بخشي از اين كتاب مربوط به اطلاعاتي در خصوص تشكيلات كليسايي و اداري مسيحيان يوناني در روم شرقي است كه از زبان شخصي به نام ابوالحسن الاهوازي روايت مي‌شود. ادباي مسلمان غالباً با واسطه و از طريق قصص قرآن و تفاسير مختلف و اسرائيليات در اخبار و روايت‌هاي اسلامي با متون مقدس مسيحي آشنا مي‌شده‌اند و اگر هم مستقيماً مراجعه كرده‌اند بيشتر از اناجيل غيررسمي (آپوكريفا) بهره مي‌جسته‌اند به دليل محدوديت منابع خاصه، در دست نبودن اناجيل آپوكريفا (غيرمستند و تحريف شده از نظر كليسا) همچنين انجيل برنابا كه به طور حتم مورد استفاده‌ي بيشتري نزد ادباي پيشين، داشته و هم به دليل تنگي مجال براي طرح چنين بحث مستوفايي در نشريه‌اي محلي از دست زدن به تحقيقي جامع الاطراف بازماندم به هر روي ذيلاً ابياتي منتخب از ديوان ناصر را آورده‌ام كه به ظنّ بنده برگرفته و يا متأثر از عبارات كتاب مقدس است:

در انجيل لوقا باب 6، آيه 31 چنين آمده است:

و چنانكه مي‌خواهيد مردم با شما عمل كنند شما نيز به همين طور با ايشان سلوك كنيد. در ديوان ناصر خسرو به همين مضمون اين گونه اشاره شده است:

 


عيسي به رهي ديد يكي كشته فتاده
گفتا كه كه را كشتي تا كشته شدي زار
انگشت مكن رنجه به در كوفتن كس

 

حيران شد و بگرفت بدندان سر انگشت
تا باز كه او را بكشد آنكه تو را كشت
تا كس نكند رنجه به در كوفتنت مشت
«ديوان، ص 500، ابيات 9ـ7»

 

 

 


 

چون نخواهي كه تْ ز ديگر كس جگر خسته شود                    ديگران را خيره خيره دل چرا بايد خليد

 


يكي از نكات جالب توجه، تشابه سبك گفتار ناصر به اناجيل است او نيز چون نويسندگان اناجيل براي پروراندن مطلب و افاده‌ي مفهوم به وفور از تمثيل بهره مي‌جويد يكي از بربسامدترين تمثيل‌هاي شعر ناصر خسرو «سوزاندن درخت بي‌بر» است كه اين تمثيل بارها و بارها در اناجيل به كار رفته. تمثيل «بره و شبان» منشأ انجيلي دارد و در يكي از نامه‌ها عيسي(ع)، شبان است: «من شبان نيكو هستم، شبان نيكو جان خود را در راه گوسفندان مي‌نهد (انجيل يوحنا ـ باب 10، آيه 11)، ناصر خسرو نيز خود را پس از دريافت لقب حجت از سوي خليفه‌ي فاطمي «شبان رمه» مي‌نامد.

در انجيل متي باب دوم، آيه 11 چنين آمده: «والحال تيشه بر ريشه‌ي درختان نهاده شده است پس هر درختي كه ثمره‌ي نيكو نياورد بريده در آتش افكنده شود» در باب 7، آيه 19 نيز اين تمثيل تكرار مي‌شود، همچنانكه در انجيل يوحنا، باب 15، آيه 6 داريم: «هر درختي كه ميوه‌ي نيكو نياورد بريده و در آتش افكنده مي‌شود».

در ديوان ناصر خسرو تمثيل بالا چنين آمده:

بسوزند چوب درختان بي‌بر

سزا خود همين است مر بي‌بري را

«ديوان، ص 13، ب 19»

انجيل متي، باب 13، آيه 24: «و مثلي ديگر به جهت ايشان آورده گفت ملكوت آسمان مردي را ماند كه تخم نيكو در زمين خود كاشت.»

متي، باب 13، آيه 38 (نيز همين باب آيه 32): «در جواب ايشان گفت آنكه بذر نيكوي مي‌كارد پسر انسان است.»

انجيل مرقس باب 4، آيه 14 و 13: «و بديشان گفت آيا اين مثل را نفهميده‌ايد پس چگونه ساير مثل‌ها را خواهيد فهميد * برزگر كلام را مي‌كارد.»

 

ناصر خسرو همين مضمون را اين چنين بيان مي‌كند:

 

به كشت بايد مشغول بود دهقان را
مَثَل بسنده بود هوشيار مردان را
«ديوان، ص 10، ب 8»


 


در انجيل متي در باب 5، آيه 13، عيسي خطاب به حواريون خويش چنين فرموده: «شما نمك جهانيد ليكن اگر نمك فاسد گردد به كدام چيز باز نمكين شود، ديگر مصرفي ندارد جز آنكه بيرون افكنده پايمال گردد.»

ديوان ناصر، ص 106، ب 11 داريم:

گوشت ارگنده شود او را نمك درمان بود

چون نمك گنده شود او را به چه درمان كنند؟

نمك نيكوست ولي هر گاه نمك فاسد شد به چه چيز اصلاح پذيرد. (لوقا، باب 14، آيه 35)

مجادله كاهنان پس از دستگيري عيسي، مرقس در انجيل خويش باب 14، آيات 64ـ61 چنين شرح مي‌دهد: «رئيس كاهنان از او سوال نموده گفت آيا تو مسيح پسر خداي متبارك هستي، عيسي گفت من هستم و پسر انسان را خواهيد ديد كه برطرف راست قوت نشسته در ابرهاي آسمان مي‌آيد، آنگاه رئيسِ كاهنان جامه‌ي خود را چاك زده گفت: ديگر چه حاجت به شاهدان داريم، كفر او را شنيديد.»


در روشنايي نامه صفحات 519 بيت‌هاي 17 و 16، ذيل عنوان در صفت نفس كل فرمايد:


مسيحا گفت خواهم زي پدر شد
نكو    گفت    او    ولي     رهبر    ندانست

 

جهاني زين سخن زير و زبر شد
او    كه    فرزند    نفس  كل   به   جانست


 


همين مضمون را ذيل عنوان رساله‌اي كه به علي بن احمد ـ امير بدخشان تقديم داشته آورده است: عالم كبير به مثل جسد نفس كلي است با اين آلت‌ها كه ياد كرديم و بدين روي گفت عيسي بن مريم(ع) كه من همي سوي پدر خويش شوم و پدر من اندر آسمانست بدين خبر كه اني اذهب الي ابي في السماء يعني نفس جزوي من همي تا بگردد سوي نفس كلي كه او اندر آسمانست و جهّال امت او پنداشته‌اند كه او همي گويد كه من پسر خدايم.

آنچه در بالا بدان اشاره شد تنها نمونه‌هاي اندكي از اين دست بود بي‌شك اگر ديوان ناصر خسرو با انجيل‌هاي برنابا و آپوكريفا مطابقت شود به نمونه‌هاي متعددي برمي‌خوريم كه مؤيد تأثيرپذيري مستقيم و بلاواسطه‌ي شاعر از عهدين باشد.

منابع:

ـ زرين كوب، عبدالحسين، با كاروان حله، انتشارات سخن.

ـ آريان، قمر، چهره مسيح در ادب فارسي، انتشارات معين، 1369.

ـ ناصر خسرو، ديوان اشعار، تصحيح مجتبي مينوي، انتشارات دنياي كتاب.

ـ عهد جديد (اناجيل اربعه)، انجمن گديونز، 1969.


|+| نوشته شده توسط دبیر انجمن علمی در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:13 |

 

اشاره: شايد از جهت كار حرفه‌اي نشريات چندان مرسوم و نيز درست نباشد كه ما بيائيم و اثري را كه در جايي ديگر چاپ شده است را مجدداً به چاپ برسانيم امّا مطلب حاظر كه در 27 خرداد 1383 در صفحه‌ي شماره 225 هفته نامه پيام قم به چاپ رسيده بود را به دليل آنكه حقش، آن طور كه بايد ادا نشده است در اينجا مجدداً به چاپ مي‌رسانيم.

 

 


رسالت نقد فمينيستي پيدا كردن زباني نو است؛ زباني تازه و نو؛ راهي تازه، تا در خواندن بتواند هوشمندي ما را با تجربه‌هايمان همراه كند و خرد ما را، با رنج‌هايمان و شك‌آوري‌هايمان را با بينش حاكم بر ذهن ما. متن حاضر نقد داستان «داش آكل» است، مبتني بر مفاهيم و نگرش فمينيستي، و با تاويل‌هاي تا كنون موجود از اين داستان بسيار متفاوت است. در اين نوشته، تاكيد بر تفاوت تصويرهايي است كه در اين داستان، از زن و مرد ارايه شده و نيز، بر ارزش‌هايي، متفاوت با ارزش‌هاي ارايه شده در تاويل‌هاي مردانه‌ي رايج. مثلاً در تمامي نقدهايي كه تا كنون بر داستان مذكور نوشته شده، داش آكل نماد لوطيِ با معرفت و كاكارستم لاتِ گردن كلفت و قلدر معرفي شده‌اند و در نتيجه‌ي چنين تحليلي منتقدان به ستايش داش آكل و لوطي گريِ جوانمردانه پرداخته‌اند. در بخشي از اين نقد در نظر داريم پديده‌ي لوطي‌گري را ضمن آوردن شواهدي از داستان «داش آكل» نقد كرده، ريشه‌هاي خشونت آفرين آن را نشان دهيم.

ساختار اصلي داستان «داش آكل» بر محور شخصيت و زندگي داش آكل بنا گرديده و شخصيت اصلي داستان هم اوست و بخش عمده‌ي روايت و ديالوگ‌هاي راوي به توصيف خصايل و صفات او و تراژدي زندگي‌اش و برتري شخصيت او نسبت به كاكا رستم كه بنا به تاويل‌هاي مسلط، نماينده‌ي لومپنيسم و لات‌هاست اختصاص پيدا كرده است. پرسش اساسي ما همين جاست كه آيا تنها معناي اين متن ادبي (داستان «داش آكل») آن چنان كه نقدها و تاويل‌هاي پيشين بيان كرده‌اند، همين است؟

اين داستان شخصيتي به ظاهر فرعي و حاشيه‌اي دارد به نام مرجان، كه از نخستين لحظه‌ي حضورش در داستان، تا پايان آن، تاثير شگفت‌انگيز خود را بر شخصيت محوري (داش آكل) و سرنوشت او باقي مي‌گذارد. به اين اعتبار مرجان شخصيتي فرعي و حاشيه‌اي نيست و در اين جا مي‌توان نشان داد كه ادبيات، خودش ساخت خودش را مي‌شكند و به اصطلاح، ادبيات خود را ساخت شكني مي‌كند.

يكي از كارهاي داش‌ها و لوطي‌ها قُرُق كردن محله‌ها بوده است؛ رسمي قديمي در ايران مردسالار در دوران گذشته. لوطي‌ها يا بزرگ‌ترين لات‌ها و لومپن‌ها، محله‌ها را قرق مي‌كرده‌اند؛ يعني بر تمام امور نظارت مي‌كرده‌اند و فرمان مي‌رانده‌اند. يكي از جنبه‌هاي قرق كردن، كنترل زنان به نام دفاع و حمايت از آنان در محله بوده است. زنانِ محله ناموس مردان محله و ناموس لوطي آن محله محسوب مي‌شده‌اند و دفاع از ناموس آنان در برابر مردان غير خودي و مردان محلات ديگر، نشانگر غيرت و تعصب مردانه‌ي لوطي و جزء وظايف اصلي و مهم او بوده است. بديهي است كه اين حفاظت‌هاي ناخواسته و تحميلي تا چه حد آزادي عمل و رفتار زنان را در محلات سلب مي‌كرده و نافيِ استقلال عمل فردي آنان بوده است. زنان، كه در وهله‌ي نخست زنداني و اسير خانه‌هايي تحت رياست پدران، برادران و يا شوهران بوده‌اند، به محض خروج از خانه، تحت قيموميت و نظارت لوطي‌هاي محله قرار مي‌گرفته‌اند. يعني از اندروني خانه پا به اندروني محله مي‌گذاشته‌اند و آزادي راه رفتن، حرف زدن، خنديدن و معاشرت با ديگران، به ويژه با غيرخودي‌ها براي آنان معنايي نداشت. مسائل اخلاقي يكي از زمينه‌هايي است كه در آن، معيار ارزش‌هاي اخلاقي مردانه همواره بر خلاف منافع زنان عمل كرده است. مردان همواره خود را حافظ و مدافع ناموس زنان خودي در برابر مردان غيرخودي دانسته‌اند. البته اين امر مردان خودي را در برنمي‌گيرد. دفاع از ناموس مادر، خواهر و زن (دفاع از ناموس خانه)، دفاع از ناموس دختران و زنان محله‌ي خود در برابر مردان محلات ديگر و بالاخره دفاع از ناموس زنان كشور در برابر كشورهاي بيگانه به نام غيرت مردانه، غيرت محلي و غيرت ملي در واقع توهين مستقيم و آشكار به هويت مستقل زنان و سلب آزادي‌هاي انساني آنان بوده است. به بيان ديگر، در جهان مردان و با معيارهاي ارزشي خاص مردانه، صفت قيم بودن و حافظ ناموس بودن خصيصه‌اي مثبت و از ديد زنان دخالت موهني در زندگي جنسي آنان و تجاوز به حقوق انساني‌شان بوده است. سلطه‌ي داش آكل بر فضاي مادي و معنوي محله‌ي او حكايت از تسلط «ابر مرد» بر فضا و انسان‌هاي پيرامون او دارد. به عبارتي سايه سنگين داش آكل بر محله سنگيني مي‌كرد. غم او براي محله ناراحتي و شادي‌اش شادي مي‌آورد. مثلاً تغيير فضاي قهوه‌خانه پس از آن كه خبر وصي شدن خودرا از پيشكار حاجي صمد مي‌شنود و از اين كه در چنين دردسري افتاده است حالش تغيير مي‌كند. حضور غايب‌وار زنان داستان از زماني مطرح مي‌شود كه حاجي صمد، سرپرست آنان، مي‌ميرد. زنان مي‌خواهند از حصار اندروني به درآيند و حضوري مستقل يابند. نخستين برخورد زن حاجي صمد با داش آكل و نخستين نگاه آزاد اين دو زن (مرجان و مادر) از اندروني به بيروني است. اما سايه‌ي سهمگين سرپرست بعدي كه به سرعت جانشين اولي مي‌شود اين مجال و فرصت را از زنان مي‌گيرد و آن‌ها بار ديگر به اعماق اندروني پرتاب مي‌شوند. اما اين بار به فضايي حتي كوچك‌تر از قبل و با امكانات و تجهيزاتي كمتر. به اين ترتيب روشن مي‌شود كه زن حاجي صمد پس از سال‌هاي بسيار زندگي با او و داشتن فرزندان متعدد هيچ گونه اختياري حتي براي انتخاب محل زندگي خود و اداره اموال و اثاثيه و دارايي‌هاي خود و فرزندانش ندارد. نقل و انتقال او، مرجان و فرزندان ديگرش، مثل اثاثيه و باقي ماترك شوهر با اختيار تام و تمام داش آكل انجام مي‌شود. اكنون زن حاجي صمد و مرجان در قلمرو قيموميت داش آكل قرار دارند و سرنوشتشان به عزم و اراده‌ي او بستگي پيدا كرده است. اين وضعيت هنگام عروسي مرجان نيز خود را با قوت تمام به ما مي‌نماياند. انجام همه‌ي امور توسط داش آكل بنا به تاويل مردانه از احساس مسئوليت شديد لوطي بزرگوار شهر نشات مي‌گيرد، نه از قيم مآبي مقتدرانه و مذكر گونه‌اي كه مطابق فرهنگ و سنت‌هاي زمانه هر گونه اختيار عمل و آزادي تصميم‌گيري را از زنان سلب مي‌كند. فرهنگ رايج، زن را به شدت تحقير مي‌كند و فاقد ارزش مي‌شمارد. در زمينه‌ي چنين اعتقادي است كه زن حاجي صمد نه تنها در زمان حيات شوهر جز اندروني جايي و اعتباري ندارد، بلكه در بستر مرگ شوهر نيز حضورش را هنگام اعلام وصيت شوهر لازم نمي‌بينند. شبي كه حال حاجي صمد به هم مي‌خورد، امام جمعه را سر بالينش مي‌آورند تا حاجي در حضور همه‌ي آقايان وكيل و وصي خود را معرفي كند. داش آكل سي و پنج ساله كه به قول راوي داستان، شگفت‌آور به نظر مي‌آمد كه تا آن زمان موضوع عشق و عاشقي در زندگي او رخنه نكرده بود و حتي چند باري هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس محرمانه فراهم آورده بودند، او هميشه كناره گرفته بود، ناگهان و در يك نگاه عاشق مرجان دختر چهارده ساله‌ي حاجي صمد مي‌شود. عشق مرجان سبب مي‌شود داش آكل از زندگي لوطي‌وار گذشته‌ي خود فاصله بگيرد و حفظ موقعيت قبلي‌اش در محله برايش بي‌اهميت شود؛ نبرد شبانه با كاكا رستم را از ياد ببرد و در عوض، همه‌ي هوش و حواسش متوجه مرجان باشد. در اين قسمت از داستان معيارهاي ارزشي براي داش آكل تغيير كرده است. او كه پيش از اين بالاي دست خودش چشم نداشت كس ديگري را ببيند اكنون اهميتي به حرف‌هاي ديگران نمي‌داد و به جز عشق مرجان چيز ديگري در ذهن نداشت. طي هفت سال بعد تغيير خلق و خوي داش آكل فقط به جايگزين كردن عنصر عشق به جاي قدر قدرتي در ميان داش‌ها و لات‌ها منحصر نمي‌شود. رقت احساسات، تلطيف شدن روحيات، شدت گرفتن عواطف و... در زمره‌ي اين دگرگوني دروني است. در تاويل‌هاي رايج از اين داستان، تراژدي زندگي داش آكل مانع ديدن تراژدي زندگي زنان داستان به ويژه مرجان است. تاويل‌هاي مسلط فقط تراژدي مرگ داش آكل را مي‌بيند ولي مرگ مرجان جوان يعني زنده به گور كردن او در خانه‌ي يك پيرمرد كه تراژدي موازي ديگري است در اين تاويل‌ها ناديده گرفته شده است. در پايان داستان مرجان را مي‌بينيم كه با شنيدن اين جمله‌ي داش آكل: «مرجان... عشق تو... مرا كشت». اشك از چشمانش سرازير مي‌شود. به اين ترتيب او خود را در اين فاجعه‌ي غم‌انگيز مردانه مقصر مي‌يابد. در جريان داستان مي‌بينيم كه داش آكل سرانجام پس از كشمكش‌هاي طولاني بسيار، آگاهانه براي ازدواج مرجان با مرد ديگري اقدام مي‌كند و باز مي‌بينيم كه چگونه بي‌اعتنا و بي‌توجه به فرجام غم‌انگيز زندگي مرجان فقط به حال خود دل مي‌سوزاند و در پايان، گلايه‌اش را از زندگي از زبان طوطي‌اش به گوش مرجان مي‌رساند و به اين ترتيب غمي به غم‌هاي او مي‌افزايد. اشك‌هاي مرجان در سطر پايان داستان بار ديگر اندوه خاموش و مظلومانه قرباني اصلي داستان، يعني مرجان را به ما مي‌نماياند. قرباني‌اي كه نه تنها هيچ نقشي در تعيين سرنوشت خود ندارد (بر خلاف داش آكل كه آگاهانه در مسير زندگي و حتي نوع مرگش را خود تعيين مي‌كند.) بلكه در هيچ جاي داستان فرصت بيان خود و زندگي اسارت بارش را نمي‌يابد. آيا داش آكل شخصيت لوطي و جوانمرد داستان لحظه‌اي به نقش و مسئوليت خود در قبال آينده‌ي تباه شده‌ي مرجان انديشيده است؟ آيا صفات لوطي‌گري، جوانمردي، غيرت و آزادمنشي داش آكل لحظه‌اي به كار مقابله با سرنوشت غم‌انگيز مرجان آمده است؟ آيا قرباني شدن مرجان كه با تصميم خونسردانه‌ي داش آكل متحقق مي‌شود، براي لحظه‌اي اشك به چشمان داش مشهور سرشناس شهر آورده است؟ اگر چه ازدواج با داش آكل يا پيرمرد خواستگار در هر حال در اسارت آينده‌ي او تفاوت چنداني نخواهد داشت. مرجان در واقع قرباني سازش مردان با يكديگر در نظام مردسالاري است. سرپرستي و قيموميت مرجان از پدرش حاجي صمد به داش آكل و از داش آكل به شوهرش منتقل شده است و او در تمام ماجراي اين نقل و انتقال تماشاگري ستمديده و خاموش است. در تمام لحظاتي كه داش آكل به زندگي گذشته و آينده‌ي خودش مي‌انديشد و به اين كه ديگر زندگي برايش كوچك و بي‌معني شده است، آينده و چگونگي زندگي مرجان در تخيلات و انديشه‌ي او جايي ندارد. با وجود اين، خواننده‌ي هوشيار به تدريج متوجه مي‌شود كه آمدن و رفتن مرجان در زندگي داش آكل چه نتايج عميقي به بار آورده است. ماهيت زندگي داش مانند و لوطي‌وار داش آكل با ورود مرجان براي او بي‌معني مي‌شود و خروج مرجان از زندگي او براي داش آكل پوچي و بي‌هدفي به دنبال مي‌آورد. پوچي‌اي كه او را به سمت مرگ مي‌كشاند. نبرد با كاكا رستم نتيجه‌اش از پيش روشن است؛ داش آكل، داش محل، لوطي‌اي كه همه از او و از قدرتش واهمه داشتند در موقع ضعف به دست كاكا رستم و با قمه‌ي خودش مضروب مي‌شود. پيش از مرگ، طوطي خود، يگانه چيز عزيزش در دنيا را براي مرجان مي‌فرستد تا راز دلش را او بشنود و بعد براي هميشه خاموش مي‌شود. هنگام شنيدن پيام او اشك از چشمان مرجان سرازير مي‌شود. آيا اگر عشق داش آكل به مرجان ويژگي‌هاي مردانه نداشت، او مي‌توانست و راضي مي‌شد كه معشوق را با گفتن جملاتي چنين محزون و دلخراش تا پايان عمر بيازارد؟ معشوقي كه هيچ گناه و تقصيري در پيش آمدن چنين وضعيتي ندارد و خود نيز قرباني همين وضعيت است؟ آيا چنين بي‌توجهي و بي‌ملاحظگي از مختصات عشق مردانه نيست؟ به جملات پاياني داستان داش آكل بار ديگر دقت كنيد: «عصر همان روز بود. مرجان قفس طوطي را جلوش گذاشته بود و به طوطي خيره شده بود. ناگاه طوطي با لحن داشي ـ با لحن خراشيده‌اي گفت: «مرجان... مرجان... تو مرا كشتي... به كه بگويم... مرجان... عشق تو... مرا كشت». اشك از چشم‌هاي مرجان سرازير شد».


                                                                     «حسين ورجاني ـ عضو هيأت علمی خانه داستان سرو

|+| نوشته شده توسط دبیر انجمن علمی در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:10 |

«باغ پادشاه»

 

باغبان گفت: باغ پادشاه پر از موش شده است و چند گربه براي شكار آنها لازم است. وزير تشريفات، چند ببر قوي هيكل و شايسته شكوه پادشاهي رها كرد.

فردا اعليحضرت و وزير تشريفات و باغبان طعمه ببرها شدند و باغ به تصرف موش‌ها درآمد.

«اسماعيل امين»

-------------------------------------------------------------------------

|+| نوشته شده توسط دبیر انجمن علمی در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:8 |

 

...بوی لجن زار

 

 

وقتی هوا برای نمردن چنین کم است

 

اکسیژن تنفس ما درد و  ماتم است

 

لبخند ها همیشه بزک کرده می شوند

 

فردای خنده ها،همگی ،مرگ مبهم است

 

                           

ابراهیم قبله آرباطان 

|+| نوشته شده توسط دبیر انجمن علمی در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 ساعت 8:5 |